حكيم ابوالقاسم فردوسى
217
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
جنگى كه سرش از باد جوانى پر از جنگ بود ، جوشن بپوشيد و كلاه آهنين كيانى بر سر نهاد و بر اسپ سوار شد و به سوى آن دشت جنگ خراميد . يك جنگاور ترك نيز درفش او را در دست داشت و با او مىرفت . چون به نزديك سپاه ايران رسيد ، يكى از نامداران به نزد شاه ايران رفت و گفت : سوارى سرافراز و جوشان با تيغى در دست به ميان دو رده سپاه آمده است . آن نامور تيز چنگ مىگويد : به شاه بگوييد كه پشنگ بيآمد . شاه كه چنين شنيد ، بخنديد و گبر بخواست . آنگاه كلاهخودى زرّين بسر نهاد و درفش خود را به دست رهّام - پسر گودرز - داد . همهء سپاهيانش از ديدن آن كار ، زار و گريان شدند و گويى بر آتش تيز ، بريان گشتند . خروشى از ايشان برآمد كه : اى شهريار ، تن خود را با پوشيدن آهن ، رنجه مدار . بدان كه نشستنگاه همهء شاهان ، تنها تخت باشد . چه كسى كمر كينه بر ميان تو بسته است ؟ همانا كه بر خاك سياه بنشيند و هرگز كامروا نگردد . ليك كى خسرو سپهدار با جوشن و گرز و كلاهخود به ايشان درودهاى فراوان فرستاد و گفت : يك تن از شمايان نيز از اين بارگاه و از چپ و راست و دل و دنبالهء سپاه مجنبيد . هيچيك از شما نبايد كه جنگ و جوش آورد . پس همگى به رهّام - پسر گودرز - گوش بسپاريد و چون خورشيد بر آسمان بلند گشت ، ببينيد تا بر چه كسى گزند خواهد آمد . اگر پشنگ پيروز گشت ، شمايان سامان جنگ را از رستم بجوييد و همگى براى درمان آن درد به نزد او رويد و بندگان گوش به فرمان او باشيد . چون كسى به مانند رستم نگاهبان سپاه باشد ، ديگر جنگ آسان گردد . پس شمايان به هيچ روى ، دل خويش را تنگ مداريد زيرا كه آغاز و فرجام جنگ اين چنين است ، گاهى در فراز است و گاهى در نشيب . گاهى با شادكامى و گاهى با بيم است . كى خسرو ، اين بگفت و اسپ سياهرنگش را كه بهزاد نام داشت و از باد نيز تندتر مىتاخت ، از جا برانگيخت و با كمرى بسته و نيزه و كلاهخود و گبر چنان بشتافت كه گَرد اسپش تا به ابر خاست . چون شيده در ميان دو رده سپاهيان ، او را بديد ، آه سردى از جگر بركشيد و به دو گفت : اى پسنديدهء پر خرد و اى پسر سياوخش