حكيم ابوالقاسم فردوسى
207
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آسمان با كدامين سپاه به مِهر خواهد گشت . آسمان بر آن جنگ مىنگريست و آن ستاره شناسان در آن كار ، سخت بيچاره بودند . آمدن پشنگ نزديك پدر افراسياب به روز چهارم چون كار تنگ گشت ، پشنگ دلاور به پيش پدر رفت و به دو گفت : اى شاه گيتى و اى سرافراز مهتران و كهتران ، همانا كه فرّ هيچ شاهى در زير اين آسمان به مانند تو نباشد و ماه و خورشيد نيز بدخواه تو نيستند ، اگر كوه آهن نيز نام افراسياب را بشنود ، ديگر همچون درياى آب گردد . زمين در برابر سپاه تو و خورشيد تابان نيز در پيش تاج تو سر نپيچند و هيچيك از شاهان بجز اين خويشاوند بىپدر و بدنژاد تو به رويارويى با تو نيآيند . تو سياوخش را همچون پسر خود مىدانستى و رنج و مهر پدر را به او داشتى . روا نمىدانستى كه يك باد ناخوش نيز بر او بگذرد . ليك سرانجام چون او جوياى تاج و تخت و سپاه تو گشت ، از او سير گشتى . اگر او را نمىكشتى ، تخت و تاج به چنگ او مىافتاد . ولى همانا كسى كه نيكى را فراموش كند ، در گيتى بسيار درنگ نيابد . اكنون او به كين سياوش ، با تو جنگ آورده است . تو كى خسرو شوم ناپاك را نكشتى و پدروار بپروردى و همچنان نگاهدارى كردى تا اين كه با اين مهربانى تو برومند گشت و سزاوار شاهى شد . آنگاه همچون مرغى از توران به ايران پريد . گويى هرگز نياى خود را نديده بود . بنگر كه پيران چه خوبيهايى به آن مرد ناشايستهء بىمهر بكرد . ليك او همهء مهر پيران را فراموش كرد و دل خويش را پر از مهر و سر را پر از جوش ساخت . نخست آرام و خاموش بود ، ولى چون توانا گشت ، چنان پهلوان مهربانى را بكشت . اكنون نيز چنگ خود تيز ساخته و با سپاهى به جنگ نياى خود آمده است . در اين راه نه دينار و گنج مىخواهد و نه تخت و تاج و شمشير و اسپ . از خويشان خود هيچ بجز خون نمىجويد و هيچ سخنى بجز اين نمىگويد . پدر من ، خود ، شاه و فرزانه و