حكيم ابوالقاسم فردوسى

189

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

گذشتن از مرز توران زمين و آمدن به اينسو از براى كين خواهى رسيده است . در همان هنگام بيژن با كمانى كه به زه كرده و به بازو افكنده بود ، شتابان برسيد . بر آن دو اسپ نيز لهّاك و فرشيدورد ، پر از خون و گَرد ، افكنده شده بودند و بر آن اسپ ديگر هم تُركى پر از درد و اندوه نشسته و گستهم را در برگرفته بود . چون بيژن به نزديك خسرو رسيد و سر و تاج و تخت بلند او را بديد ، در پيش او زمين را ببوسيد و روى خود را بر خاك نهاد . خسرو كه از ديدار او شاد گشته بود ، از او بپرسيد كه : اى شيرمرد ، در آن دشت نبرد به كجا رفته بودى ؟ پس بيژن از گستهم و لهّاك و فرشيدورد و از آن زارى و سختى گستهم و جنگ آن سواران به پيش خسرو ياد كرد . آنگاه گفت : اكنون گستهم را تنها يك آرزو است كه بر شاه نيز دشوار نيست . آرزوى ديدن روى شاه را دارد و اگر پس از آن بميرد ، روا دارد . شاه آزرمجوى ايران بفرمود تا گستهم را به پيش او بيآورند . كى خسرو شهريار چنان از براى او دلتنگ گشت كه اشك از ديدگان بباريد . گستهم از آن همه زخم چنان گشته بود كه گويى دَم بر نمىآورد . ليك ناگهان بوى مِهر شاهنشاه را بيافت . پس بپيچيد و به شتاب او را نگريست و اشك مهر از ديدگان بباريد . بزرگان از ديدن او زار و گريان گشتند و گويى بر آتش تيز بريان شدند . كى خسرو از مردن او دريغش آمد زيرا كه پيوسته در كين خواهىها ، سر گستهم در زير كلاهخود بسان سندان بود . يك مُهره بود كه از هنگام هوشنگ و تهمورس و جمشيد براى زخميان ، مايهء اميد بود . آن مهره در آن هنگام به كى خسرو رسيده بود و هميشه آن را به بازو مىبست . پس ، از براى مِهرى كه در دل به گستهم داشت ، آن مُهرهء گرانمايه را از دست راست بگشود و آن را بر بازوى گستهم ببست و دست خود را بر آن زخمهايش بماليد . آنگاه پزشكانى را كه از سراسر گيتى ، از روم و هند و چين و يا توران و ايران زمين از براى چنين روزهايى در نزد خود نگاه مىداشت ، به بالين گستهم آورد و هر افسونى كه مىدانست بر او بخواند . سپس از آنجا به جايگاه نماز آمد و بسيار با پروردگار گيهان آفرين ، راز بگفت .