حكيم ابوالقاسم فردوسى
185
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
از توران با آهنگ جنگ و كين به پيش گودرز روشن روان شتافت و از براى مهرى كه به افراسياب داشت ، پسر و برادر و كلاه و كمر و جنگ افزار و سپاه و سرزمين خود را بداد . آرى ، روزگار بر او اين چنين شتاب آورْد « 1 » . آنگاه كى خسرو بفرمود تا مشك و كافور ناب را با كرف و گلاب بيآميختند . پس سراسر تن پيران را با آن بيآلود و بر سرش نيز كافور و مشك بريخت . سپس تن پاك او را كه انديشهاى ناپاك داشت ، با ديباى رومى بپوشانيد . آنگاه با مهربانى بفرمود تا دخمهاى برايش بساختند كه سر به كيوان برآورد . در آن دخمه چنان كه سزاوار مهتران بود ، تختهايى گران بنهاد . سپس پيران پهلوان را با كلاهى بر سر و كمرى بر ميان در آنجا بر تخت نهادند . چنين است كردار اين پر فريب * زمانى فرازست و گاهى نشيب خردمند را دل ز گفتار اوى * بماند چنين خيره در كار اوى
--> ( 1 ) - طبرى روايت مىكند كه چون كى خسرو جسد پيران را ديد ، بايستاد و گفت : « اى كوه بلند و قلّهء دست نيافتنى . مگر نگفتم به اين جنگ نيايى و به جاى فراسيات [ افراسياب ] طرفدار ما باشى . مگر جان خويش را به تو بذل نكردم و ملك خويش به تو عرضه نكردم ، اما خوب انتخاب نكردى . مگر تو راستگو و مدافع برادران و رازدار نبودى . مگر ترا از مكر و بىوفايى فراسيات خبردار نكردم . اما به سخنم گوش ندادى و به غفلت بودى تا شيران جنگاور نزديك تو رسيدند و فراسيات برايت كارى بساخت و از دنيا برفتى و خاندان ويسغان [ ويسگان ] را به فنا دادى . دريغ از عقل و فهم تو . دريغ از جود و راستگويى تو كه اكنون غم تو مىخوريم . » تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 429 . بلعمى نيز مىنويسد : « كى خسرو را دل بسوخت . ياد آمدش آن پروردن او و آن نيكوييها كه او بجاش كرده بود . عنان بازكشيد و بر سر او بوسه داد و آب از چشم فرو گذاشت و گفت : اى بزرگوارمرد و اى كوه بلند كه دست كس به تو نرسيدى و اى درخت بزرگ كه همه را از تو منفعت بودى ، نگفتم ترا كه از پيش سپاه من زاستر شو و با سپاه من حرب مكن و خويشتن پيش افراسياب سپر مكن ؟ اين راست به زبان گفتم ترا كه وفا كن و ملك خويش ترا عرضه كردم و خويشتن ترا دادم و تو نيكو اختيار نكردى تا به دام تزوير گرفتار شدى و به مكر افراسياب فريفته شدى و بر وفاى او پيش سپاه من آمدى تا هلاك شوى . و دريغا آن خوى نيك تو و دل راد تو و دريغا آن دل راست و امانت و وفاى تو . و چنين نوحه همىكرد و همى گريست . » تاريخ بلعمى ، ج 1 ، ص 612 - 610 . ثعالبى هم در اين باره مىنويسد : « كى خسرو از كشته شدن پيران سخت اندوهگين شد و گفت : دريغا كه او گرانمايهاى بود در ميان پليديها و فرشتهاى در ميان ديوان . به خدا سوگند اگر او را زنده مىيافتيم حقوق او را پاس مىداشتم و به نيكى پاداش مىدادم ولى آن كه رفته است ، باز نمىگردد . » تاريخ غررالسير ، ص 146 .