حكيم ابوالقاسم فردوسى

168

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

دست گرفت و بسان نخچيربانان از آن كوه بالا رفت . پيران - آن سالار توران - كه او را از دور بديد ، از سنگى كه بر آن بود ، فرو جست و دشنه‌اش را به مانند تيرى به سوى گودرز انداخت . دشنه به بازوى گودرز - آن سالار پير - خورد . چون گودرز اين چنين به دست پيران زخمى گشت ، از آن كينه ، خشم بر روى آورد و ژوپينى به سوى پيران بيانداخت كه زره را سراسر بر تنش دريد و از پوستش گذشت و به جگرش درآمد . پيران بغرّيد و سرآسيمه گشت و خون جگرش از دهانش بيرون بزد . آرى ، آيين گيتى چنين است . پيران از زخم آن ژوپين پولادين كه به جگرش رسيد ، همچون شير ژيان با سر بر زمين افتاد و چندى بر آن كوه خارا تپيد و ناگهان ديگر از آن كينه و آن آوردگاه آسوده گشت . چنين است خود گردش روزگار * نگيرد همى پند آموزگار زمانه به زهر آب دادست چنگ * بدرّد دل شير و چرم پلنگ چون گودرز از آن كوهسار بالا رفت و پيران را بديد كه بدانگونه به خوارى و با دل و دستى شكسته و سرى پر خاك و زرهى دريده و كمرى گسسته بيفتاده است ، گفت : اى نرّه شير ، اى بزرگ پهلوانان و اى سوار دلير ، براستى كه گيتى ، چون من و تو بسيار به خود ديده ، ليك هرگز با كسى آرامش نخواهد يافت . گودرز ، اين بگفت و چنگ فرو برد و خون پيران را برگرفت و شگفتا كه بخورد و به روى خويش بماليد . آنگاه به زارى از براى خون سياوش و آن هفتاد پسر گراميش بخروشيد و بر داور دادگر بناليد و او را نيايش بكرد . سپس خواست تا سر پيران را از تنش جدا سازد ، ليك خود را بدانسان بدكنش نديد . پس درفشش را به بالين او برپا كرد و سرش را در سايه‌گاهى جاى داد . آنگاه گودرز كه از بازويش خون بسان جوى آب روان بود ، به سوى سپاه خويش روى نهاد « 1 »

--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 146 - 145 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 90 مجمل التواريخ و القصص ، ص 49 برهان قاطع ، ماده كنابد و دوازده رخ .