حكيم ابوالقاسم فردوسى

151

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

سپاه بر آن نهادند و گفتند كه : امشب را از اين رزمگاه باز مىگرديم . ليك پگاه ، تنها مردان جنگاور و نامدار و پرخاش جويى را كه از درياى ژرف نيز گَرد بر مىآورند ، بر مىگزينيم و به جنگ يكديگر مىفرستيم . باشد كه با اين كار ، سپاهيان ديگر از پيكار رهايى يابند و خون سر بىگناهان را بر زمين نريزند . و بدين سان پيمان ببستند و بازگشتند و آن راه دراز را به سادگى ، كوتاه پنداشتند . دو سالار سپاه نيز كه هر دو از آن كينه دردمند بودند ، روى از نبرد برتافتند و يكى به سوى كوه كنابد و ديگرى به سوى ريبد خراميد . آنگاه گودرز - آن سالار شاه - ديده‌بانى را از سپاه بيرون فرستاد . سرِ بزرگان از كلاهخودها فرسوده گشته و دست و تيغها به خون آلوده بود . پس همگى جوشن و كلاهخود و زره از تن بيرون كردند . آنگاه چون تنشان از آن بار آهن آسوده گشت و چندى به ميگسارى پرداختند ، همگى از پير و جوان ، براى سگالش به سوى گودرز پهلوان رفتند . پس گيو به گودرز گفت : اى پدر ، ببين كه چه شگفتىاى بر سرم آمد . چون من به سپاه توران تاختم و ردهء تورانيان را بردريدم ، ايشان نيز راه بگشودند . ليك درست در همان هنگام كه به پيران رسيدم ، اسپم در جاى خود فرو ماند و پا پيش نگذاشت . چنان شتاب داشتم كه گويى مىخواستم خود را بكشم . ليك در همان هنگام ، بيژن كه آن گفتهء شاه را به ياد داشت ، مرا از آن راز آگاه ساخت و گفت كه شاه گفته است سرنوشت چنين است كه پيران به دست تو [ گودرز ] تباه گردد . گودرز كه چنين شنيد ، به گيو گفت : اى پسر ، بىگمان مرگ پيران بدست من خواهد بود . پس من به زور پروردگار گيهان آفرين ، كين هفتاد پسر برگزيده‌ام را از او بخواهم . آنگاه چون گودرز به روى سپاهيان بنگريست ، همهء سران را از رنج نبرد و خون ريختن و در هرجا در آويختن با دشمن ، پژمرده ديد . دل گودرز پهلوان از اين كه رخسار آن آزادگان را زرد ديد ، پر از درد گشت . پس بفرمود كه بازگردند تا تن رنجورشان از جنگ و پيكار برآسايد . ايشان نيز برفتند و پگاه ، رزمساز و پر از كينه بازآمدند و به گودرز سالار آفرين خواندند و گفتند : اى پهلوان نامور روى زمين ،