حكيم ابوالقاسم فردوسى

95

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ضحاك كه خويى واژگونه داشت ، اين چنين بود كه هر گاه آرزوى ميگسارى داشت ، يكى از مردان جنگى را نزد خود مىخواند و او را بسان دخترى زيبا روى مىآراست و به پيش خود ، پرستنده مىكرد . و او را نه آيين كيان بود و نه پيروى كيش . « 1 » اندر خواب ديدن ضحاك فريدون را اينك بنگر كه چون از روزگار ضحاك چهل سال باقى مانده بود ، يزدان چه بر سرش آورْد . شبى در ايوان شاهى با ارنواز خفته بود . در خواب ديد كه ناگهان سه مرد جنگى بلند بالا ، با چهرهء كيان پديدار گشتند كه يكى كوچكتر و آن دو بزرگتر بودند و در دست ، گرز گاوسار داشتند . پس به شتاب به جنگ او رفتند و با آن گرز بر سرش كوبيدند . آن يك كه كهتر بود ضحاك را بند كرد و دو دستش ببست و بر گردنش پالهنگ نهاد « 2 » و بدين خوارى و زارى او را كشان كشان و خاك آلوده به كوه دماوند بردند و مردم نيز از پى ايشان روان بودند . ناگهان ضحاك بيدادگر بانگى بزد و هراسان از خواب جست « 3 » و از آن فرياد گويى لرزه بر آن

--> ( 1 ) - شاهنامه بايسنقرى ، ص 34 . ( 2 ) - پالهنگ : كمند و ريسمانى كه مجرمان را بدان محكم بندند . برهان قاطع ، ماده پالهنگ و پالاهنگ . ( 3 ) - ثعالبى اين خواب را اين چنين تعريف كرده ، وى مىنويسد : « در خواب چنان ديد كه سه مرد در كاخش بر او درآمدند و يكى از آنان با گرز گاوسار چنان بر سر او كوبيد كه به رو در افتاد . سپس خنجر از نيام كشيد و باريكه‌اى از پوستش را بريد و سراپاى او را با آن ببست و به كوه دماوند برد و در چاهى زندانى كرد . » تاريخ غررالسير ، ص 52 .