حكيم ابوالقاسم فردوسى

52

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

گيومرت شاه از مرگ فرزند آگاه گشت ، از آن اندوه ، گيتى بر او سياه گشت . پس زارىكنان از تخت فرود آمد و با دلى سوگوار ، با ناخن ، گوشت از تن همى كَنْد . سپاهيان نيز همگى ، زار و گريان برخروشيدند و با جامه‌هايى پيروزه‌اى رنگ « 1 » و چشمانى پر خون به پيش او شدند و رده بركشيدند . همه جانوران نيز از دد و دام ، زارىكنان به سوى كوه ، به پيش گيومرت برفتند . و بدين سان سالى را به سوگوارى بگذرانيدند تا اين كه سروش آسمانى از سوى كردگارِ داور براى گيومرت پيام آورد كه : بيش از اين مخروش و هشيار گَرد و سپاهى بساز و به فرمان من به جنگ ايشان برو و زمين را از آن ديو بدكنش پاك كن و كينهء خود بستان . پس گيومرت ، سر سوى آسمان كرد و بر بدگمان ، بدخواست و برترين نام يزدان « 2 » را بخواند . پس آنگاه ديدگان را از اشك بپالود و به كين ِ سيامك شتافت و از آن پس شب و روز آرام و خواب نتوانست . رفتن هوشنگ و گيومرت به جنگ ديو سياه سيامك را پسرى خجسته بود به نام هوشنگ ، كه در نزد گيومرت ، جاى دستور ،

--> ( 1 ) - در آن زمان و حتى تا روزگارى نزديك به زمان ما نيز در ايران ، پوشيدن لباس سياه و بطور كلى به كار بردن رنگ سياه به هنگام سوگواريها چندان مرسوم نبود و بجاى آن از رنگ آبى تيره و كبود استفاده مىكردند . ( 2 ) - مراد ، اسم اعظم پروردگار است .