حكيم ابوالقاسم فردوسى
132
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بگذارم . پس فريدون ، زن سلم را آرزو ، زن تور را ماه آزاده خوى و زن ايرج را سهى ناميد . آنگاه خواست تا اختر ايشان را ببيند و از آينده ايشان آگاه گردد . پس در آنچه كه اختر شناسان از آيندهء سلم و تور و ايرج بديده و به نوشته بودند ، نگريست . اختر سلم ، نشان از برجيس و كمان داشت . اختر تور ، شير بود . اما اختر ايرج ، خرچنگ بود كه نشان از آشوب و جنگ بود . فريدون چون آن بديد ، اندوهگين گشت و آهى كشيد ، كه سپهر را به ايرج برآشفته و ناسازگار ديد . بخش كردن فريدون ، گيتى را بر پسران « 1 »
--> ( 1 ) پيش از ورود به اين مبحث ، ذكر چند نكته بسيار حائز اهميت است و آن اين كه در زمانى كه فريدون به شاهى رسيد ، اين نقاطى كه ميان سلم و تور تقسيم كرد ، يعنى چين و توران و روم در تحت حاكميت او نبودند بلكه تا پيش از آن - خواه با رضايت خاطر و خواه بالاجبار - باجگزار ضحاك بودند و چون فريدون به قدرت رسيد سر از اطاعت او پيچيدند . پس فريدون كاوه را - كه پيش از اين سخنش برفت - به سپهسالارى برگزيد و او را به سوى روم فرستاد تا آن نواحى را در اطاعت فريدون آوَرَد . كاوه مدت 20 سال با مخالفان فريدون جنگيد و نواحى روم را مطيع فريدون ساخت . فريدون نيز به پاس اين خدمات او ، حكومت ناحيه اصفهان را - كه كاوه از آنجا برخاسته بود - به دو سپرد و كاوه پس از مدت 20 سال جنگ در منطقه روم به اصفهان رفت و 10 سال در آنجا حكومت كرد تا اين كه درگذشت . ( به روايتى محدوده حكومت كاوه از اصفهان تا آذربايجان بوده است ) . ر . ك . بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 1 ، ص 148 - 147 اسدى طوسى ، گرشاسپ نامه ، ص 366 و 329 مجمل التواريخ و القصص ، ص 41 ميرخواند ، روضة الصفا ، ج 1 ، ص 535 - 534 ( در باب فرزندان كاوه در آينده سخن به ميان خواهد آمد ) . اما با لشگر كشىهاى كاوه بيشتر نواحى روم مطيع فريدون شدند . از سوى ديگر فريدون با خطر نواحى شرقى نظير چين و تركستان و هند مواجه بود . براى مقابله با اين خطر ، فريدون از گرشاسپ و بعدها هم از برادر زادهاش - نريمان - و نيز پسر او - سام - يارى گرفت . پيش از گفتن هر سخنى در باب اين 3 شخص بايد گفته شود كه در سنت پارسيان اين 3 تن يك فرد واحد دانسته شدهاند . به اين معنى كه گرشاسپ به صورت كِرِساسپ Krsspa اوستايى و يا كَرشاسپ karsp فارسى ميانه ، يكى از پهلوانان و پسر اثرت يا ثريته r - t مىباشد . نام خاندان او سام است و از صفات او مىتوان نريمان را ذكر كرد كه به صورت نَئيرَمَناوْ - Naira - Manw يعنى نرمنش و مرد سرشت مىباشد . بدين ترتيب مشاهده مىشود كه در متون دينى پارسيان گرشاسپ و سام و نريمان يك فرد واحد دانسته شدهاند . براى آگاهيهاى بيشتر ر . ك . مينوى خرد ، ص 134 - 131 و 80 و 45 بندهش ، ص 151 و 142 و 128 گزيدههاى زاد سپرم ، ص 121 و 63 و 54 پور داوود ، يشتها ، ج 1 ، ص 201 و 199 - 198 و 195 ج 2 ، ص 151 - 150 معين ، مزديسنا و تأثير آن در ادبيات پارسى ، ص 420 - 415 صفا ، حماسه سرايى ، ص 560 - 551 كريستن سن ، كيانيان ، ص 192 - 191 225 161 . Justi , Iranisches , Namenbuch , P بيرونى ، آثار الباقيه ، ص 138 . ليكن در روايات تاريخى چنين چيزى وجود ندارد و هر يك از ايشان را به تفكيك ، ماجراها و سرنوشتى بوده است كه به هيچ رو نمىتوان آنها را يك تن دانست . كاملترين منبع در اين مورد كتاب گرشاسپ تأليف ابو المؤيد بلخى است كه در تاريخ سيستان بدان اشاره شده و به نثر بوده است و بعدها اسدى طوسى گرشاسپ نامه خود را از روى آن به نظم درآورد . ر . ك . تاريخ سيستان ، ص 1 . البته در بعضى موارد ميان روايات اين دو كتاب ، تفاوتهايى وجود دارد . بر اين اساس ، گرشاسپ از نوادگان جمشيد بوده است و نسب او اين چنين بوده : گرشاسپ پسر اثرط ( اثرت ) پسر شم ( شهر ) پسر طورگ ( كورنگ ) پسر شيدسپ ( بيداسب ) پسر تور پسر جمشيد ( از دختر شاه زابلستان ) . ر . ك . اسدى طوسى ، گرشاسپ نامه ، ص 50 - 42 تاريخ سيستان ، ص 2 . اسدى طوسى مدت زمان سپرى شده از تور پسر جمشيد تا آغاز گرشاسپ را 700 سال مىداند : ز تور اندرون تا كه گرشاسپ خاست * گذر كرده بُد هفتصد سال راست گرشاسپ نامه ، ص 50 . اين گرشاسپ جهان پهلوان زمان ضحاك بود . گويند ضحاك بخاطر اين كه نسبت به او كه در پهلوانى و زيبايى شباهت بسيارى به جمشيد داشت ، حسادت مىورزيد و مىخواست به نحوى آبرومندانه او را از ميان بردارد ، گرشاسپ را جهان پهلوان خود كرد و او را به قصد آنكه هلاك گردد ، به كشتن اژدها فرستاد . گرشاسپ از سرِ پهلوانى ، اين كار را پذيرفت و به آن سفر رفت و اژدها را بكشت و پيروزمندانه بازگشت . باز ضحاك او را به يارى مهراج - شاه هند - در جنگ با دشمنان مهراج فرستاد . گرشاسپ چند سال در آنجا بود تا دشمن مهراج را برداشت . آنگاه ضحاك او را به مغرب فرستاد و گرشاسپ ساليان سال جنگهاى عديدهاى بكرد و در همه پيروز بود . مجمل التواريخ و القصص ، ص 41 - 40 تاريخ سيستان ، ص 5 اسدى ، گرشاسپ نامه ، ص 276 و 271 . گرشاسپ در زمان ضحاك شهر زرنگ ( زرنج ) سيستان را بساخت . و ضحاك در اين زمان بر منطقه سيستان هيچ حكمى نداشت و تماماً در دست گرشاسپ بود . ر . ك . تاريخ سيستان ، ص 24 و 6 و 4 - 2 اسدى طوسى ، گرشاسپ نامه ، ص 463 و 238 - 236 مستوفى ، نزهت القلوب ، ص 142 اعتماد السلطنه ، مرآة البلدان ، ج 3 ، ص 2235 . گرشاسپ برادرى به نام كورنگ داشت كه از او پسرى به نام نريمان به دنيا آمد . اين كورنگ بيش از 30 سال زندگى نكرد و در زمان گرشاسپ در گذشت و گرشاسپ ، پسر او يعنى نريمان را كه كودكى بود بزرگ كرد و او را آيين پهلوانى بيآموخت . اسدى ، گرشاسپ نامه ، ص 328 . صاحب تاريخ سيستان كورنگ را بجاى برادر گرشاسپ ، پسر او دانسته و از اين رو گفته كه نريمان پسر كورنگ پسر گرشاسب يعنى نوه گرشاسپ بود نه برادر زادهء او . ر . ك . تاريخ سيستان ، ص 6 - 5 نيز صاحب مجمل التواريخ و القصص نريمان را مستقيماً پسر گرشاسپ دانسته است . ص 90 . چون فريدون به قدرت رسيد ، معلوم نيست به چه علت گرشاسپ در رفتن به نزد او تعلل كرد تا اين كه سرانجام فريدون نامهاى به او به سيستان فرستاد و از او خواست تا به همراه نريمان به نزدش برود و به خدمت او درآيد . چون گرشاسپ به نزد فريدون رسيد ، فريدون از او گله كرد كه چرا دير به نزد او آمده است و گرشاسپ نيز پيرى را بهانه آورد . اسدى طوسى ، گرشاسپ نامه ، ص 331 - 330 . آنگاه فريدون از گرشاسپ خواست تا به اتفاق نريمان به چين و توران رود و از خاقان ترك و فغفور چين ، باج ستانده ، ايشان را مطيع فريدون سازد : ز جيحون گذر كن مياساى هيچ * سپه بركش و رزم توران پسيچ برو تا بدان مرز از آن روى آب * كزو بردرخشد نخست آفتاب به لشگر بپيماى توران زمين * ستان باژ خاقان و فغفور چين گرشاسپ نامه ، ص 334 اما در باب خاقان ترك ، اسدى طوسى مىنويسد : بدان مرز خاقان يُغر [ تغز ] شاه بود * كه تاج بزرگيش برماه بود . . . همه ساله بدخواه ضحاك بود * كه ضحاك خونريز و ناپاك بود همى گفت اى كاشكى كز شهان * ربودى كسى زو شهى ناگهان گرشاسپ نامه ، ص . 340 - 339 . خاقان ترك پس از اين كه نريمان به او در يك جنگ كمك مىكند ، مىپذيرد كه به فريدون باج دهد . اسدى ، همان ، ص 353 - 340 . آنگاه گرشاسپ و نريمان به سوى فغفور چين مىروند . ولى وى از پرداخت باج خوددارى مىكند و نريمان با پسر او مىجنگد و او را مىكشد و سرانجام فغفور چين شكست مىخورد و اسير مىشود . گرشاسپ او را به دست نريمان به اسيرى نزد فريدون فرستاد و سرانجام او نيز باج مىپردازد . اسدى ، همان ، ص 427 - 353 ابن اسفنديار ، تاريخ طبرستان ، ج 1 ، ص 58 . و بدين سان نواحى تركستان و چين ، همگى مطيع فريدون شدند . آنگاه فريدون ، گرشاسپ را به مغرب ، به طنجه فرستاد و چون گرشاسپ از كار آنجا نيز بپرداخت ، بازگشت و در همان زمان درگذشت . مجمل التواريخ و القصص ، ص 41 . در گذشت او در همان زمان فريدون بوده است . اسدى طوسى مدت عمر گرشاسپ را 733 سال دانسته است . گرشاسپ نامه ، ص 460 . ليكن صاحب تاريخ سيستان معتقد است كه گرشاسپ 900 سال حاكم سيستان بود . ولى ذكر صريحى از مدت زندگانى او نمىكند و تنها معتقد است كه گرشاسپ در اواخر زندگانى به عبادت مشغول شد و جهان پهلوانى را به نريمان سپرد . ص 6 . دخمه گرشاسپ در شهر سمندر بوده است . اسدى ، همان ، ص 466 نسخه بدل زيرنويس . و شهر سمندر در بلاد روس بوده است . برخى به خطا اين گرشاسپ را همان گرشاسپ كه به روايتى آخرين شاه پيشدادى بوده دانستهاند . ر . ك . بيرونى ، آثار الباقيه ، ص 138 . پس از آن فريدون نريمان را به 3 مأموريت عمده فرستاد . نخست او را به هندوستان فرستاد و نريمان پسر راى هندو را كه عاصى شده بود بگرفت و به صلح واداشت . پس از آن فريدون او را به روم فرستاد كه پس از گذشت مدتى از فتوحات كاوه ، بتپرستى در پيش گرفته بودند . نريمان شاه روم را كشت ، بتپرستى را از روم برداشت . و در آخرين مأموريت نيز فريدون او را به سوى كوه سپند و حصار سكاوند فرستاد تا آن حصار محكم را بگشايد ، ليكن در همان هنگامى كه نريمان آن دژ را محاصره كرده بود ، ناگهان در شبى كه نريمان بخفته بود ، از آن حصار سنگى بر سرش زدند و او را بكشتند . مجمل التواريخ و القصص ، ص 425 و 42 . برخى معتقدند كه نريمان تا روزگار منوچهر و نوذر زنده بود . ر . ك . تاريخ سيستان ، ص 6 . نريمان با دختر حاكم بلخ بامى ازدواج كرده بود و از اين پيوند ، او را پسرى آمد بنام سام . اسدى ، گرشاسپ نامه ، ص 433 - 429 . آنك پس از مدتها كه سام برومند شده و پس از آنكه در طى ساليان سال ، كاوه و گرشاسپ و نريمان نواحى غرب و شرق حكومت فريدون را مطيع او گردانده بودند ، فريدون حكومت آن نواحى را ميان پسران خود تقسيم كرد . و البته سخن حكيم فردوسى كه اين كار را به عنوان تقسيم « گيتى » ميان پسران فريدون ذكر كرده ، نوعى مطلق گويى است و در اصل مراد ، بخشهايى عمده و مهم از دنياى آن روز بوده است و گرنه غالباً يكى از بخشهاى مهم گيتى اصلاً در تحت حاكميت ايران نبوده است و آن مصر است كه آن نيز پادشاهى نيرومندى داشته است . ليكن تفاوت ميان ايران و مصر در اين بوده كه ايران ، امپراطورى بوده و بر نژادها و سرزمينهاى مختلف حكم مىرانده ، اما مصر برغم اين كه حكومتى بسيار كهن و نيرومند بوده ، شكل امپراطورى نداشته و صرفاً آن را متحدانى - آن هم بيشتر از هم نژادانشان - در گوشه و كنار بوده است . به هر صورت در آن زمان كه تمام زمينهها براى فريدون فراهم شد ، بخشهاى عمده دنيا را ميان پسران خود بخش كرد . از آن رو كه در شاهنامه در باب آنچه كه ذكر شد خلاء وجود دارد و مستقيماً به مسئله تقسيم سرزمينها پرداخته شد ، لذا نگارنده اين حواشى بر خود واجب ديد تا زمينههاى اين كار را جهت تكميل آگاهى خواننده در اين قسمت بياورد .