حكيم ابوالقاسم فردوسى
129
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
در آنجاى به خواب رفتند ، سرو كه افسونگر بزرگى بود بيامد و سرما و بادى از راه جادو پديد آورد و چنان كرد تا آن سرما و باد سخت بر آن سه پسر بتازد و ايشان را شبانه در همان باغ و زير آن درختان نابود سازد . و چنان شد كه از بسيارىِ آن سرما و باد ، باغ و دشت خشك گشت ، چنان كه حتى زاغى نيز نتوانست در آن پريدن گيرد . ليكن آن سه پسر فريدون ِ افسونگشاى با به كار بستن آنچه كه پدرشان براى گشودن بند جادو بديشان آموخته بود ، از آن سرماى سخت بجستند و سرما هيچ در ايشان كار نكرد . چون روز فرا رسيد شاه يمن به سوى باغ رهسپار گشت با اين انديشه كه سه دامادش را آنسان بيابد كه رخسارشان از سرما لاژوردين « 1 » گشته و يخزده و مرده باشند و پس آنگاه سه دخترش باز هم براى او يادگار مانده باشند . چنين خواست كردن بريشان نگاه * نه بر آرزو گشت خورشيد و ماه ليكن با شگفتى بسيار آن سه را بديد كه چون ماه نو بر تخت نشستهاند . بدانست كه افسون نيآيد به كار * نبايد بدين برد خود روزگار ديگر براى شاه يمن چارهاى نماند . پس بزمى بياراست و بزرگان را فرا خواند و در گنجهاى كهن را بگشود و آن سه دخترش را با آن گنجها بياورد و به پسران فريدون سپرد . آنگاه از سرِ كينهاى كه به دل گرفته بود گفت : اين بد از فريدون به من نرسيد ، از خودم بود كه بجاى پسر ، مرا دختر آمد ، چه ، كسى كه او را دختر باشد ، بدبخت است . آنگاه در پيش همهء موبدان گفت : بدانيد كه اين سه دختر را كه همچون ديدگان من هستند به آيين خود ، به ايشان سپردم تا ايشان نيز اين سه را چون ديدگان و جان خود بدانند . آنگاه خروشيد و ساختگى و رخت « 2 » پيوگان « 3 » را كه كجاوههاى بسيار پر از گوهر و خواسته بود - ببست و بر پشت شتران گذارد و سايبان بر ايشان
--> ( 1 ) - لاژورد واژهء پارسى لاجورد است . ( 2 ) - ساختگى و رخت دختر به پارسى همان است كه اعراب به آن جهيز گويند . ( 3 ) پيوگ ، بيوگ ، بيو واژهء پارسى عروس است .