حكيم ابوالقاسم فردوسى

117

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

خود ببر تا به دو كوه در كنار يكدگر برسى ، پس او را در آنجا بندساز تا خويشان او نيز نتوانند به كنارش آيند . چون فريدون اين سخنان بشنيد ، بىدرنگ كمندى از چرم شير آورده ، دو دست و كمر او را چنان بند كرد كه پيل ژيان نيز نتواند آن را گشادن . آنگاه فريدون بر تخت ضحاك نشسته ، بفرمود تا زينهار دهندگان ، آگهى كنند كه : اى نامداران ، زين پس ساز و برگ جنگ از خويش دور سازيد و بدانيد كه سپاهى و پيشه‌ور نبايد همسان و همكار يكدگر باشند و هر كه بايد كار خويشتن كند تا زمين پر آشوب نگردد . « 1 » اينك كه آن ناپاك - كه گيتى از او در هراس بود - در بند شده است ، شمايان نيز شادمان ، هر يك به كار خويشتن بپردازيد . پس از آنكه مردم سخنان فريدون را شنيدند ، نامداران و توانگران شهر با پيشكشهايى بسيار به نزد فريدون رفتند . فريدون ايشان را بنواخت و پند بسيار داد و گفت : يزدان پاك مرا از البرز كوه بر انگيخت تا به فرّى كه مرا داد ، گيتى را از بديها و از آن اژدها پاك سازم و اينك من شاه همهء گيتىام . پس نبايد كه به يك جا نشينم ، و گرنه بيش از اين در اينجا با شما مىماندم . پس بزرگان پيش او خاك را بوسه دادند و آواى كوس برخاست و فريدون آهنگ رفتن كرد . پس ضحاك را همچنان در بند ، افكنده به خوارى بر پشت شترى « 2 » ، به همراه لشگريان و آن چنان كه كه همهء شهر ، ايشان را مىنگريستند از شهر بيرون برد تا به شيرخوان « 3 » رسيدند . به همين سان او را بسته به كوه راند و خواست

--> ( 1 ) - پيشتر ديده شد كه همه اقشار مردم با سپاهيان همگام شده ، به جنگ سپاهيان ضحاك شتافتند اما فريدون كه ضحاك را در بند ساخت و ديگر خيالش از جانب او و سپاهيانش آسوده گشت در هراس شد كه اينك كه ساز و برگ جنگ به دست همه مردم افتاده و پيشه‌وران نيز كار سپاهيان مىكنند ، بنيانهاى استوار طبقات آن عصر در هم ريزد و حد و مرزهاى ميان طبقات از هم برداشته شود و از طبقات ديگر نيز بخواهند كه به يك طبقه ديگر داخل شوند و بدين سان جامعه را آشوب فرا گيرد . خود وجود سلاح در دستان مردم ، آتشى مىتوانست بود نهفته در زير خاكستر . با اين ترفند و سخنرانى ، فريدون از بوجود آمدن آشوب و هرج و مرج پيش گيرى كرد و روند طبقاتى بودن جامعه را تداوم بخشيد . ( 2 ) - شايد هم اسب ، چون واژه هيون به كار رفته و هيون هم به معنى شتر و هم اسب باشد . ( 3 ) - شيرخوان يا شيرخان همان است كه اعراب به آن الشرز گفته‌اند . اين ناحيه جزء دماوند و در كنار شهرهاى ويمه و شلمبه و ناحيه خوار و لاريجان بوده است . مشكور ، جغرافياى تاريخى ايران باستان ، ص 337 .