حكيم ابوالقاسم فردوسى
100
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
شتابان چون غرم « 1 » ژيان بدان كوه رفت . در آن كوه ، مرد پارسايى روزگار مىگذرانيد . فرانك به نزد او رفت و گفت : اى پاك كيش ، من سوگوارى از ايران زمينم . بدان كه اين فرزند من كسى است كه سرانجام بر ضحاك چيره خواهد گشت و سر از تن او جدا خواهد ساخت « 2 » و به جاى او خواهد نشست . پس از تو مىخواهم كه پدروار ، او را نگاهبان باشى . مرد پارسا پذيرفت و از فريدون به همان سان نگاهبانى كرد . از سوى ديگر ناگهان به ضحاك از آن بيشه و مرغزار و آن گاو آگهى رسيد . پس همچون پيل مست بدانجاى رفت و آن گاو پر مايه را بكشت و هر
--> ( 1 ) - غرم ، ميش كوهى را گويند . برهان قاطع ، ماده غرم . ( 2 ) - گويا در ابتدا اين چنين مقدر گشته بود كه فريدون پس از اين كه ضحاك را از تخت به زير آوَرَد ، سر از تن او جدا سازد و او را بكشد . اما همچنانكه در آينده در بخش « بند كردن فريدون ضحاك را » ملاحظه خواهد شد ، در همان زمانى كه فريدون قصد جدا ساختن سر از تن ضحاك مىكند ، ناگاه از سوى خداوند به او وحى مىرسد كه ضحاك را همچنان بسته به كوه دماوند ببرد و در آنجا بند كند : همى راند او را به كوه اندرون * همى خواست كآرد سرشرا نگون بيآمد همانگه خجسته سروش * به خوبى يكى راز گفتش به گوش كه اين بسته را تا دماوند كوه * ببر همچنين تازيان بىگروه و بدين سان ضحاك توسط فريدون كشته نمىگردد بلكه اسير مىشود و در كوه دماوند بند مىگردد .