حكيم ابوالقاسم فردوسى

993

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

تن مرد نادان ز گِل خوارتر * بهر نيكئى ناسزاوارتر ز نادان و دانا زدى داستان * شنيدى مگر پاسخ راستان به دو گفت موبد كه نيكو نگر * بينديش و ماهى به خشكى مبر فرستاده گفت اى پسنديده مرد * سخنها ز دانش توان ياد كرد تو اين گر دگرگونه دانى بگوى * كه از دانش افزون شود آبروى به دو گفت موبد كه انديشه كن * كز انديشه با زيب گردد سخن ز گيتى هرانكو بىآزارتر * چنان دان كه مرگش زيانكارتر بمرگ بدان شاد باشى رواست * چو زايد بد و نيك تن مرگ راست ازين سودمندى بود زان زيان * خرد را ميانجى كن اندر ميان چو بشنيد رومى پسند آمدش * سخنهاى او سودمند آمدش بخنديد و بر شاه كرد آفرين * به دو گفت فرخنده ايران زمين كه تخت شهنشاه بيند همى * چو موبد بروبر نشيند همى بدانش جهان را بلند افسرى * بموبد ز هر مهترى برترى اگر باژ خواهى ز قيصر رواست * كه دستور تو بر جهان پادشاست ز گفتار او شاد شد شهريار * دلش تازه شد چون گل اندر بهار برون شد فرستاده از پيش شاه * شب آمد بر آمد درفش سياه پديد آمد آن چادر مشكبوى * بعنبر بيالود خورشيد روى شكيبا نبد گنبد تيز گرد * سر خفته از خواب بيدار كرد درفشى بزد چشمهء آفتاب * سر شاه گيتى سبك شد ز خواب در بار بگشاد سالار بار * نشست از بر تخت خود شهريار بفرمود تا خلعت آراستند * فرستاده را پيش او خواستند ز سيمين و زرّين و اسپ و ستام * ز دينار گيتى كه بردند نام ز دينار و گوهر ز مشك و عبير * فزون گشت ز انديشهء تيز وير [ سخن گفتن بهرام به سرداران از داد ] چو از كار رومى بپردخت شاه * دلش گشت پيچان ز كار سپاه بفرمود تا موبد راى زن * بشد با يكى نامدار انجمن ببخشيد روى زمين سربسر * ابر پهلوانان پرخاشخر درم داد و اسپ و نگين و كلاه * گرانمايه را كشور و تاج و گاه پر از راستى كرد يك سر جهان * وزو شادمانه كهان و مهان هر انكس كه بيداد بد دور كرد * بنادادن چيز و گفتار سرد و زان پس چنين گفت با موبدان * كه اى پر هنر پاك دل بخردان جهان را ز هر گونه داريد ياد * ز كردار شاهان بيداد و داد بسى دست شاهان ز بيداد و آز * تهى ماند و هم تن ز آرام و ناز جهان از بدانديش در بيم بود * دل نيك مردان به دو نيم بود همه دست كرده به كار بدى * كسى را نبد كوشش ايزدى نبد بر زن و زاده كس پادشا * پر از غم دل مردم پارسا بهر جاى گستردن دست ديو * بريده دل از بيم گيهان خديو