حكيم ابوالقاسم فردوسى
991
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بزرگست و ز سلم دارد نژاد * ز شاهان فزون تر برسم و بداد كنون مردمى كرد و فرزانگى * چو خاقان نيامد بديوانگى ورا پيش خوانيم هنگام بار * سخن تا چه گويد كه آيد به كار و زان پس به خوبى فرستمش باز * ز مردم نيم در جهان بىنياز يكى رزم جويد سپاه آورد * دگر بزم و زرّين كلاه آورد مرا ارج ايشان ببايد شناخت * بزرگ آنك با نامداران بساخت برو آفرين كرد موبد به مهر * كه شادان بدى تا بگردد سپهر [ پرسش و پاسخ فرستادهء رومى با موبدان ايران ] سپهبد فرستاده را پيش خواند * بران نامور پيشگاهش نشاند چو بشنيد بيدار شاه جهان * فرستاده را خواند پيش مهان بيامد جهان ديده داناى پير * سخن گوى و با دانش و يادگير بكش كرده دست و سر افگنده پست * بر تخت شاهى به زانو نشست بپرسيد بهرام و بنواختش * بر تخت پيروزه بنشاختش به دو گفت كايدر بماندى تو دير * ز ديدار اين مرز ناگشته سير مرا رزم خاقان ز تو بازداشت * بگيتى مرا همچو انباز داشت كنون روزگار توام تازه شد * ترا بودن ايدر بىاندازه شد سخن هرچ گويى تو پاسخ دهيم * و ز آواز تو روز فرّخ نهيم فرستادهء پير كرد آفرين * كه بىتو مبادا زمان و زمين هران پادشاهى كه دارد خرد * ز گفت خردمند رامش برد بيزدان خردمند نزديك تر * بدانديش را روز تاريك تر تو بر مهتران جهان مهترى * كه هم مهتر و شاه و هم بهترى ترا دانش و هوش و دادست و فر * بر آيين شاهان پيروزگر همانت خرد هست و پاكيزه راى * بر هوشمندان توى كدخداى كه جاويد بادى تن و جان درست * مبيناد گردون ميان تو سست زبانت ترازوست و گفتن گهر * گهر سخته هرگز كه بيند بزر اگر چه فرستادهء قيصرم * همان چاكر شاه را چاكرم درودى رسانم ز قيصر بشاه * كه جاويد باد اين سر و تاج و گاه و ديگر كه فرمود تا هفت چيز * بپرسم ز دانندگان تو نيز به دو گفت شاه اين سخنها بگوى * سخن گوى را بيشتر آب روى بفرمود تا موبد موبدان * بشد پيش با مهتران و ردان بشد موبد و هر كه دانا بدند * بهر دانشى بر توانا بدند سخن گوى بگشاد راز از نهفت * سخنهاى قيصر بموبد بگفت بموبد چنين گفت كاى رهنمون * چه چيز آنك خوانى همى اندرون دگر آنك بيرونش خوانى همى * جزين نيز نامش ندانى همى زبر چيست اى مهتر و زير چيست * همان بيكرانه چه و خوار كيست چه چيز آنك نامش فراوان بود * مر او را بهر جاى فرمان بود چنين گفت موبد بفرزانه مرد * كه مشتاب و ز راه دانش مگرد