حكيم ابوالقاسم فردوسى
988
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
پرستندگان را ببخشيد چيز * و ز آتشكده روى بنهاد تيز خرامان بيامد به شهر صطخر * كه شاهنشهان را بدان بود فخر پراگنده از چرم گاوان ميش * كه بر پشت پيلان همى راند پيش هزار و صد و شست قنطار بود * درم بود ازو نيز و دينار بود كه بر پهلوى موبد پارسى * همى نام برديش پيدا و سى بياورد پس مَشكهاى اديم * بگسترد و شادان برو ريخت سيم بره بر هران پل كه ويران بديد * رباطى كه از كاروانان شنيد ز گيتى دگر هر كه درويش بود * و گر نانش از كوشش خويش بود سديگر بكپّان بسختيد سيم * زن بيوه و كودكان يتيم چهارم هران پير كز كاركرد * فرو ماند و ز روز ننگ و نبرد بپنجم هر انكس كه بد با نژاد * توانگر نكردى ازو هيچ ياد ششم هر كه آمد ز راه دراز * همى داشت درويشى خويش راز بديشان ببخشيد چندين درم * نبد شاه روزى ز بخشش دژم غنيمت همه بهر لشكر نهاد * نيامدش از آگندن گنج ياد بفرمود پس تاج خاقان چين * كه پيش آورد مردم پاك دين گهرها كه بود اندرو آژده * بكندند و ديوار آتشكده بزرّ و بگوهر بياراستند * سر تخت آذر بپيراستند و زان جايگه شد سوى طيسفون * كه نرسى بُد و موبدِ رهنمون پذيره شدندش همه مهتران * بزرگان ايران و كنداوران چو نرسى بديد آن سر و تاج شاه * درفش دلافروز و چندان سپاه پياده شد و برد پيشش نماز * بزرگان و هم موبد سرفراز بفرمود بهرام تا بر نشست * گرفت آن زمان دست او را بدست بيامد نشست از بر تخت زر * بزرگان بپيش اندرون با كمر ببخشيد گنجى بمرد نياز * در تنگ زندان گشادند باز زمانه پر از رامش و داد شد * دل غمگنان از غم آزاد شد ز هر كشورى رنج و غم دور كرد * ز بهر بزرگان يكى سور كرد بدان سور هر كس كه بشتافتى * همه خلعت مهترى يافتى [ اندرزنامه نوشتن بهرام گور به كار كارداران خود ] سيوم روز بزم ردان ساختند * نويسنده را پيش بنشاختند بمى خوردن اندر چو بگشاد چهر * يكى نامه بنوشت شادان به مهر سر نامه كرد آفرين از نخست * بران كو روان را بشادى بشست خرد بر دل خويش پيرايه كرد * برنج تن از مردمى مايه كرد همه نيكويها ز يزدان شناخت * خرد جست و با مرد دانا بساخت بدانيد كز داد جز نيكويى * نيايد نكوبد در بد خويى هر انكس كه از كارداران ما * سر افراز و جنگى سواران ما بنالد نه بيند بجز چاه و دار * و گر كشته بر خاك افگنده خوار بكوشيد تا رنجها كم كنيد * دل غمگنان شاد و بىغم كنيد