حكيم ابوالقاسم فردوسى
976
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
وگر اسپ در كشت زارى كند * ور آهنگ بر ميوه دارى كند ز زندان نيابد بسالى رها * سوار سرافراز گر بىبها همان رنج ما بس گزيدست بهر * بياييم و آزرده گردند شهر برفتند بازار گانان شهر * ز جزّ و ز برقوه مردم دو بهر بيابان چو بازار چين شد ز بار * بران سو كه بد لشكر شهريار [ هنر نمودن بهرام به نخجير گوران ] دگر روز چون تاج بفروخت هور * جهاندار شد سوى نخچير گور كمان را بزه بر نهاده سپاه * پس لشكر اندر همى رفت شاه چنين گفت هر كو كمان را بدست * بمالد گشايد به اندازه شست نبايد زدن تير جز بر سرون * كه از سينه پيكانش آيد برون يكى پهلوان گفت كاى شهريار * نگه كن بدين لشكر نامدار كه با كيست زين گونه تير و كمان * بدانديش گر مرد نيكى گمان مگر باشد اين از گشاد برت * كه جاويد بادا سر و افسرت چو تو تير گيرى و شمشير و گرز * ازان خسروى فرّ و بالاى برز همه لشكر از شاه دارند شرم * ز تير و كمانشان شود دست نرم چنين داد پاسخ كه اين ايزديست * كزو بگذرى زورِ بهرام چيست بر انگيخت شبديز بهرام را * همى تيز كرد او دلارام را چو آمدش هنگام بگشاد شست * بر گور را با سرونش ببست هم انگاه گور اندر آمد بسر * برفتند گردان زرّين كمر شگفت اندران زخم او ماندند * يكايك برو آفرين خواندند كه كس پرّ و پيكان تيرش نديد * به بالاى آن گور شد ناپديد سواران جنگى و مردان كين * سراسر برو خواندند آفرين به دو پهلوان گفت كاى شهريار * مبيناد چشمت بد روزگار سوارى تو و ما همه بر خريم * هم از خروران در هنر كمتريم به دو گفت شاه اين نه تير منست * كه پيروز گر دستگير منست كرا پشت و ياور جهاندار نيست * ازو خوارتر در جهان خوار نيست برانگيخت آن باركش را ز جاى * تو گفتى شد آن باره پرّان هماى يكى گور پيش آمدش ماده بود * بچه پيش ازو رفته او مانده بود يكى تيغ زد بر ميانش سوار * به دو نيم شد گور ناپايدار رسيدند نزديك او مهتران * سرافراز و شمشير زن كهتران چو آن زخم ديدند بر ماده گور * خردمند گفت اينت شمشير و زور مبيناد چشم بد اين شاه را * نماند بجز بر فلك ماه را سر مهتران جهان زير اوست * فلك زير پيكان و شمشير اوست سپاه از پس اندر همى تاختند * بيابان ز گوران بپرداختند يكى مرد بر گرد لشكر بگشت * كه يك تن مباد اندرين پهن دشت كه گورى فروشد ببازارگان * بديشان دهند اين همه رايگان ز بركوى با نامداران جز * ببردند بسيار ديبا و خز