حكيم ابوالقاسم فردوسى
969
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو از كهتران آگهى يافت شاه * بفرمودشان بازگشتن به راه بفرمود تا رفت پيش آرزوى * همى بودش از آرزوى آرزوى برفت آرزو با مى و با نثار * پرستنده با تاج و با گوشوار دو تا گشت و اندر زمين بوس داد * بخنديد زو شاه و برگشت شاد به دو گفت شاه اين كجا داشتى * مرا مست كردى و بگذاشتى همان چامه و چنگ ما را بس است * نثار زنان بهر ديگر كس است بيار آنك گفتى ز نخچير گاه * ز رزم و سر نيزه و زخم شاه ازان پس به دو گفت گوهر فروش * كجا شد كه ما مست گشتيم دوش چو بشنيد دختر پدر را بخواند * همى از دل شاه خيره بماند بيامد پدر دست كرده بكش * بپيش شهنشاه خورشيدفش به دو گفت شاها ردا بخردا * بزرگا سترگا گوا موبدا كسى كو خرد دارد و باهشى * نبايد گزيدن جز از خامشى ز نادانى آمد گنهكاريم * گمانم كه ديوانه پنداريم سزد گر ببخشى گناه مرا * درفشان كنى روز و ماه مرا منم بر درت بندهء بىخرد * شهنشاهم از بخردان نشمرد چنين داد پاسخ كه از مرد مست * خردمند چيزى نگيرد بدست كسى را كه مى انده آرد به روى * نبايد كه يابد ز مى رنگ و بوى بمستى نديدم ز تو بدخوى * همى ز آرزو اين سخن بشنوى تو پوزش بران كن كه تا چنگ زن * بگويد همان لاله اندر سمن بگويد يكى تا بدان مى خوريم * پى روز ناآمده نشمريم زمين بوسه داد آن زمان ماهيار * بياورد خوان و بر آراست كار بزرگان كه بودند بر در بپاى * بياوردشان مرد پاكيزه راى سوى حجرهء خويش رفت آرزوى * ز مهمان بيگانه پر چين به روى همى بود تا چرخ پوشد سياه * ستاره پديد آيد از گرد ماه چو نان خورده شد آرزو را بخواند * بكرسىء زر پيكرش بر نشاند بفرمود تا چنگ برداشت ماه * بدان چامه كز پيش فرمود شاه چنين گفت كاى شهريار دلير * كه بگذارد از نام تو بيشه شير توى شاه پيروز و لشكر شكن * همان روى چون لاله اندر چمن به بالاى تو بر زمين شاه نيست * بديدار تو بر فلك ماه نيست سپاهى كه بيند سپاه ترا * بجنگ اندر آورد گاه ترا بدرّد دل و مغزشان از نهيب * بلندى ندانند باز از نشيب هم انگه چو از باده خرّم شدند * ز خردك بجام دمادم شدند بيامد بر پادشا روز به * گزيدند جايى مر او را بده بفرمود بهرام خادم چهل * همه ماه چهر و همه دلگسل رخ روميان همچو ديباى روم * از يشان همى تازه شد مرز و بوم بشد آرزو تا بمشكوى شاه * نهاده بسر برز گوهر كلاه بيامد شهنشاه با روز به * گشاده دل و شاد از ايوان مه