حكيم ابوالقاسم فردوسى
958
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كنون ما همه كهتران توايم * چه كهتر همه چاكران توايم به دو آسيابان و زن خيره ماند * همى هر يكى نام يزدان بخواند چنين گفت مهتر كه آن روى و موى * ز چرخ چهارم خور آورد شوى [ يافتن بهرام گور ، گنج جمشيد را ] دگر هفته آمد بنخچيرگاه * خود و موبدان و ردان سپاه بيامد يكى مرد مهتر پرست * چو باد دمان با گرازى بدست بپرسيد مهتر كه بهرامشاه * كجا باشد اندر ميان سپاه به دو گفت هر كس كه تو شاه را * چه جويى نگويى بما راه را چنين داد پاسخ كه تا روى شاه * نبينم نگويم سخن با سپاه به دو گفت موبد چه بايد بگوى * تو شاه جهان را ندانى به روى بر شاه بردند جوينده را * چنان دانشى مرد گوينده را بيامد چو بهرام را ديد گفت * كه با تو سخن دارم اندر نهفت عنان را بپيچيد بهرام گور * ز ديدار لشكر برون راند دور به دو گفت مرد اى جهان ديده شاه * بگفتار من كرد بايد نگاه بدين مرز دهقانم و كدخداى * خداى بر و بوم و ورز و سراى همى آب بردم بدين مرز خويش * كه در كار پيدا كنم ارز خويش چو بسيار گشت آب گستاخِ شد * ميان يكى مرز سوراخِ شد شگفتى خروشى به گوش آمدم * كزان بيم جاى خروش آمدم همى اندران جاى آواز سنج * خروشش همى ره نمايد بگنج چو بشنيد بهرام آنجا كشيد * همه دشت پر سبزه و آب ديد بفرمود تا كارگر با گراز * بيارند چندى ز راه دراز فرود آمد از باره شاه بلند * شراعى زدند از بر كشتمند شب آمد گوان شمعى افروختند * بهر جاى آتش همى سوختند ز دريا چو خورشيد برزد درفش * چو مصقول كرد اين سراى بنفش ز هر سو برفتند كاريگران * شدند انجمن چون سپاهى گران زمين را بكندن گرفتند پاك * شد آن جاى هامون سراسر مغاك ز كندن چو گشتند مردم ستوه * پديد آمد از خاك چيزى چو كوه يكى خانهيى كرده از پخته خشت * بساروجِ كرده بسان بهشت كننده تبر زد همى از برش * پديد آمد از دور جاى درش چو موبد بديد اندر آمد بدر * ابا او يكى ايرمانى دگر يكى خانه ديدند پهن و دراز * بر آورده بالاى او چند باز ز زر كرده بر پاى دو گاوميش * يكى آخرى كرده زرّينش پيش زبرجد به آخر درون ريخته * بياقوت سرخ اندر آميخته چو دو گاو گردون ميانش تهى * شكمشان پر از نار و سيب و بهى ميان بهى در خوشاب بود * كه هر دانهيى قطرهء آب بود همان گاو را چشم ياقوت بود * ز پيرى سر گاو فرتوت بود همه گرد بر گرد او شير و گور * يكى ديده ياقوت و ديگر بلور