حكيم ابوالقاسم فردوسى

943

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

و ديگر كه من پيرم و او جوان * بچنگال شير ژيان ناتوان بران بُد كه او پيش دستى كند * ببرنايى و تن درستى كند به دو گفت بهرام كآرى رواست * نهانى نداريم گفتار راست يكى گرزهء گاو سر بر گرفت * جهانى به دو مانده اندر شگفت به دو گفت موبد كه اى پادشا * خردمند و بادانش و پارسا همى جنگ شيران كه فرمايدت * جز از تاج شاهى چه افزايدت تو جان از پى پادشاهى مده * خورش بىبهانه بماهى مده همه بىگناهيم و اين كار تست * جهان را همه دل ببازار تست به دو گفت بهرام كاى دين پژوه * تو زين بىگناهى و ديگر گروه هم آورد اين نرّه شيران منم * خريدار جنگ دليران منم به دو گفت موبد بيزدان پناه * چو رفتى دلت را بشوى از گناه چنان كرد كو گفت بهرامشاه * دلش پاك شد توبه كرد از گناه همى رفت با گرزهء گاو روى * چو ديدند شيران پرخاش جوى يكى زود زنجير بگسست و بند * بيامد بر شهريار بلند بزد بر سرش گرز بهرام گرد * ز چشمش همى روشنايى ببرد بر ديگر آمد بزد بر سرش * فرو ريخت از ديده خون از برش جهاندار بنشست بر تخت عاج * بسر بر نهاد آن دِل افروز تاج بيزدان پناهيد كو بد پناه * نمايندهء راه گم كرده راه بشد خسرو و برد پيشش نماز * چنين گفت كاى شاه گردن فراز نشست تو بر گاه فرخنده باد * يلان جهان پيش تو بنده باد تو شاهى و ما بندگان توايم * به خوبى فزايندگان توايم بزرگان برو گوهر افشاندند * بران تاج نو آفرين خواندند ز گيتى بر آمد سراسر خروش * در آذر بد اين جشن روز سروش بر آمد يكى ابر و شد تيره ماه * همى تير باريد ز ابر سياه نه دريا پديد و نه دشت و نه راغ * نبينم همى در هوا پرّ زاغ حواصل فشاند هوا هر زمان * چه سازد همى زين بلند آسمان نماندم نمكسود و هيزم نه جو * نه چيزى پديدست تا جو درو بدين تيرگى روز و بيم خراج * زمين گشته از برف چون كوه عاج همه كارها را سر اندر نشيب * مگر دست گيرد حسين قتيب كنون داستانى بگويم شگفت * كزان برتر اندازه نتوان گرفت پادشاهى بهرام گور [ پادشاهى بهرام گور شست و سه سال بود ] چو بر تخت بنشست بهرام گور * برو آفرين كرد بهرام و هور پرستش گرفت آفريننده را * جهاندار و بيدار و بيننده را