حكيم ابوالقاسم فردوسى
940
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
يكى را بمسمار كنده دو چشم * چو منذر بديد آن برآورد خشم غمى گشت زان كار بهرام سخت * به خاك پدر گفت كاى شور بخت اگر چشم شاديت بر دوختى * روان را به آتش چرا سوختى جهانجوى منذر ببهرام گفت * كه اين بد بريشان نبايد نهفت سخنها شنيدى تو پاسخ گزار * كه تندى نه خوب آيد از شهريار [ سخن گفتن بهرام با ايرانيان از شايستگى خود به پادشاهى ] چنين گفت بهرام كاى مهتران * جهان ديده و كار كرده سران همه راست گفتيد و زين بتّرست * پدر را نكوهش كنم در خورست ازين چاشنى هست نزديك من * كزان تيره شد راى تاريك من چو ايوان او بود زندان من * چو بخشايش آورد يزدان من رهانيد طينوشم از دست اوى * بشد خسته كام من از شست اوى ازان كردهام دست منذر پناه * كه هرگز نديدم نوازش ز شاه بدان خو مبادا كه مردم بود * چو باشد پى مردمى گم بود سپاسم ز يزدان كه دارم خرد * روانم همى از خرد بر خورد ز يزدان همى خواستم تا كنون * كه باشد به خوبى مرا رهنمون كه تا هرچ با مردمان كرد شاه * بشوييم ما جان و دل زان گناه بكام دل زير دستان منم * بر آيين يزدان پرستان منم شبان باشم و زيردستان رمه * تن آسانى و داد جويم همه منش هست و فرهنگ و راى و هنر * ندارد هنر شاه بيدادگر لئيمى و كژّى ز بيچارگيست * ببيدادگر بر ببايد گريست پدر بر پدر پادشاهى مراست * خردمندى و نيكخواهى مراست ز شاپور بهرام تا اردشير * همه شهرياران برنا و پير پدر بر پدر بر نياى منند * بدين و خرد رهنماى منند ز مادر نبيرهء شميران شهم * ز هر گوهرى با خرد همرهم هنر هم خرد هم بزرگيم هست * سوارى و مردى و نيروى دست كسى را ندارم ز مردان بمرد * برزم و ببزم و بهر كار كرد نهفته مرا گنج آگنده هست * همان نامداران خسرو پرست جهان يك سر آباد دارم بداد * شما يك سر آباد باشيد و شاد هران بوم كز رنج ويران شدست * ز بيدادئ شاه ايران شدست من آباد گردانم آن را بداد * همه زير دستان بمانند شاد يكى با شما نيز پيمان كنم * زبان را بيزدان گروگان كنم بياريم شاهنشهى تخت عاج * برش در ميان تنگ بنهيم تاج ز بيشه دو شير ژيان آوريم * همان تاج را در ميان آوريم ببنديم شير ژيان بر دو سوى * كسى را كه شاهى كند آرزوى شود تاج بر گيرد از تخت عاج * بسر بر نهد نامبردار تاج بشاهى نشيند ميان دو شير * ميان شاه و تاج و برو تخت زير جز او را نخواهيم كس پادشا * اگر دادگر باشد و پارسا