حكيم ابوالقاسم فردوسى

937

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

تو گفتيم باشى خداوند مرز * كه اين مرز را از تو ديديم ارز كنون غارت از تست و خون ريختن * بهر جاى تاراج و آويختن نبودى ازين پيش تو بد كنش * ز نفرين بترسيدى و سر زنش نگه كن بدين تا پسند آيدت * بپيران سر اين سودمند آيدت جز از تو زبر داورى ديگرست * كز انديشهء برتران برترست بگويد فرستاده چيزى كه ديد * سخن نيز كز كاردانان شنيد جوانوى دانا ز پيش سران * بيامد سوى دشت نيزه وران بمنذر سخن گفت و نامه بداد * سخنهاى ايرانيان كرد ياد سخنهاش بشنيد شاه عرب * بپاسخ برو هيچ نگشاد لب چنين گفت كاى دانشى چاره جوى * سخن زين نشان با شهنشاه گوى بگوى اين كه گفتى ببهرامشاه * چو پاسخ بجويى نمايدت راه فرستاد با او يكى نامدار * جوانوى شد تا در شهريار چو بهرام را ديد داننده مرد * برو آفريننده را ياد كرد ازان برز و بالا و آن يال و كفت * فرو ماند بينا دل اندر شگفت همى مى چكد گويى از روى اوى * همى بوى مشك آيد از موى اوى سخن گوى بىفرّ و بىهوش گشت * پيامش سراسر فراموش گشت بدانست بهرام كو خيره شد * ز ديدار چشم و دلش تيره شد بپرسيد بسيار و بنواختش * به خوبى بر تخت بنشاختش چو گستاخ شد زو بپرسيد شاه * كز ايران چرا رنجه گشتى به راه فرستاد با او يكى پر خرد * كه او را بنزديك منذر برد بگويد كه آن نامه پاسخ نويس * بپاسخ سخنهاى فرّخ نويس و زان پس نگر تا چه دارد پيام * از و بشنود پاسخ او تمام بيامد جوانو سخنها بگفت * رخ منذر از راى او بر شكفت چو بشنيد زان مرد بينا سخن * مر آن نامه را پاسخ افگند بن جوانوى را گفت كاى پر خرد * هرانكس كه بد كرد كيفر برد شنيدم همه هرچ دادى پيام * و زان نامداران كه كردى سلام چنين گوى كاين بد كه كرد از نخست * كه بيهوده پيكار بايست جست شهنشاه بهرام گور ايدرست * كه با فرّ و برزست و با لشكرست ز سوراخ چون مار بيرون كشيد * همى دامن خويش در خون كشيد گر ايدونك من بودمى راى زن * بايرانيان بر نبودى شكن جوانوى روى شهنشاه ديد * وزو نيز چندى سخنها شنيد بپرسيد تا شايد او تخت را * بزرگى و پيروزى و بخت را ز منذر چو بشنيد زان سان سخن * يكى روشن انديشه افگند بن چنين داد پاسخ كه اى سر فراز * بدانايى از هر كسى بىنياز از ايرانيان گر خرد گشته شد * فراوان از آزادگان كشته شد كنون من يكى نامجويم كهن * اگر بشنوى تا بگويم سخن ترا با شهنشاه بهرام گور * خراميد بايد ابى جنگ و شور