حكيم ابوالقاسم فردوسى
920
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همه ساله بودى شب و روز راست * بگردش فزونى نبودى نه كاست نگنجد جهان آفرين در گمان * كه او برترست از زمان و مكان سخنهاى ديوانگانست و بس * بدين بر نباشد ترا يار كس سخنها جزين نيز بسيار گفت * كه با دانش و مردمى بود جفت فرو ماند مانى ز گفتار اوى * بپژمرد شاداب بازار اوى زمانى برآشفت پس شهريار * برو تنگ شد گردش روزگار بفرمود پس تاش برداشتند * بخوارى ز درگاه بگذاشتند چنين گفت كاين مرد صورت پرست * نگنجد همى در سراى نشست چو آشوب و آرام گيتى بدوست * ببايد كشيدن سراپاش پوست همان خامَش آگنده بايد بكاه * بدان تا نجويد كس اين پايگاه بياويختند از در شارستان * دگر پيش ديوار بيمارستان جهانى برو آفرين خواندند * همى خاك بر كشته افشاندند [ جانشين كردن شاپور ، اردشير برادر خود را ] ز شاپور زان گونه شد روزگار * كه در باغ با گل نديدند خار ز داد و ز راى و ز آهنگ اوى * ز بس كوشش و جنگ و نيرنگ اوى مر او را بهر بوم دشمن نماند * بدى را بگيتى نشيمن نماند چو نوميد شد او ز چرخ بلند * بشد ساليانش بهفتاد و اند بفرمود تا پيش او شد دبير * ابا موبد موبدان اردشير جوانى كه كهتر برادرش بود * بداد و خرد بر سر افسرش بود ورا نام بود اردشير جوان * توانا و دانا بسود و زيان پسر بد يكى خرد شاپور نام * هنوز از جهان نارسيده بكام چنين گفت پس شاه با اردشير * كه اى گرد و چابك سوار دلير اگر با من از داد پيمان كنى * زبان را به پيمان گروگان كنى كه فرزند من چون به مردى رسد * بگاه دليرى و گردى رسد سپارى به دو تخت و گنج و سپاه * تو دستور باشى ورا نيك خواه من اين تاج شاهى سپارم به تو * همان گنج و لشكر گذارم به تو بپذرفت زو اين سخن اردشير * بپيش بزرگان و پيش دبير كه چون كودك او به مردى رسد * كه ديهيم و تاج كيى را سزد سپارم همه پادشاهى ورا * نسازم جز از نيك خواهى ورا چو بشنيد شاپور پيش مهان * به دو داد ديهيم و مهر شهان چنين گفت پس شاه با اردشير * كه كار جهان بر دل آسان مگير بدان راى برادر كه بيداد شاه * پى پادشاهى ندارد نگاه بآگندن گنج شادان بود * بزفتى سر سرفرازان بود خنك شاه با داد و يزدان پرست * كزو شاد باشد دل زير دست بداد و ببخشش فزونى كند * جهان را بدين رهنمونى كند نگه دارد از دشمنان كشورش * بابر اندر آرد سر و افسرش بداد و بآرام گنج آگند * ببخشش ز دل رنج بپراگند