حكيم ابوالقاسم فردوسى
918
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ببخشود شاپور و بنواختشان * به خوبى بر اَندازه بنشاختشان برانوش را گفت كز شهر روم * بيامد بسى مرد بيداد و شوم بايران زمين آنچ بد شارستان * كنون گشت يك سر همه خارستان عوض خواهم آن را كه ويران شدست * كنام پلنگان و شيران شدست بر انوش گفتا چه بايد بگوى * چو زنهار دادى مه برتاب روى چنين داد پاسخ گرانمايه شاه * چو خواهى كه يك سر ببخشم گناه ز دينار رومى بسالى سه بار * همى داد بايد هزاران هزار دگر آنك باشد نصيبين مرا * چو خواهى كه كوته شود كين مرا بر انوش گفتا كه ايران تر است * نصيبين و دشت دليران تراست پذيرفتم اين مايهور باژ و ساو * كه با كين و خشمت نداريم تاو نوشتند عهدى ز شاپور شاه * كزان پس نراند ز ايران سپاه مگر با سزاوارى و خرّمى * كجا روم را زو نيايد كمى از ان پس گسى كرد و بنواختشان * سر از نامداران بر افراختشان چو ايشان برفتند لشكر براند * جهان آفرين را فراوان بخواند همى رفت شادان باصطخر پارس * كه اصطخر بد بر زمين فخر پارس چو اندر نصيبين خبر يافتند * همه جنگ را تيز بشتافتند كه ما را نبايد كه شاپور شاه * نصيبين بگيرد بيارد سپاه كه دين مسيحا ندارد درست * همش كيش زردشت و زند است و اُست چو آيد ز ما بر نگيرد سخن * نخواهيم استا و دين كهن زبر دست شد مردم زير دست * بكين مرد شهرى بزين بر نشست چو آگاهى آمد بشاپور شاه * كه اندر نصيبين ندادند راه ز دين مسيحا بر آشفت شاه * سپاهى فرستاد بىمر به راه همى گفت پيغمبرى كِش جهود * كشد دين او را نشايد ستود برفتند لشكر بكردار گرد * سواران و شيران روز نبرد بيك هفته آنجا همى جنگ بود * دران شهر از جنگ بس تنگ بود بكشتند زيشان فراوان سران * نهادند بر زنده بند گران همه خواستند آن زمان زينهار * نوشتند نامه بر شهريار ببخشيدشان نامبردار شاه * بفرمود تا باز گردد سپاه بهر كشورى نامدارى گرفت * همان بر جهان كامگارى گرفت همى خواندنديش پيروز شاه * همى بود يك چند با تاج گاه كنيزك كه او را رهانيده بود * بدان كامگارى رسانيده بود دِل افروز و فرّخ پيش نام كرد * ز خوبان مر او را دلارام كرد همان باغبان را بسى خواسته * بداد و گسى كردش آراسته همى بود قيصر بزندان و بند * بزارى و خوارى و زخم كمند بروم اندرون هرچ بودش ز گنج * فراز آوريده ز هر سو برنج بياورد و يك سر بشاپور داد * همى بود يك چند لب پر ز باد سر انجام در بند و زندان بمرد * كلاه كيى ديگرى را سپرد