حكيم ابوالقاسم فردوسى

913

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

منم بنده اين مهربان بنده را * گشاده دل و ناز پرورده را ز هر سو كه اكنون سپاه منست * و گر پادشاهى و راه منست همه كس فرستيد و آگه كنيد * طلايه پراگنده بر ره كنيد به بنديد ويژه ره طيسفون * نبايد كه آگاهى آيد برون چو قيصر بيابد ز ما آگهى * كه بيدار شد فرّ شاهنشهى بيايد سپاه مرا بر كند * دل و پشت ايرانيان بشكند كنون ما نداريم پاياب اوى * نه پيچيم با بخت شاداب اوى چو موبد بيايد بيارد سپاه * ز لشكر به بنديم بر پشّه راه بسازيم و آرايشى نو كنيم * نهانى مگر باغ بىخو كنيم ببايد بهر گوشه‌يى ديده‌بان * طلايه بروز و بشب پاسبان از ان پس نمانيم از روميان * كسى خسپد ايمن گشاده ميان [ شبيخون زدن شاپور و گرفتن قيصر روم ] بسى بر نيامد برين روزگار * كه شد مردم لشكرى شش هزار فرستاد شاپور كار آگهان * سوى طيسفون كار ديده مهان بدان تا ز قيصر دهند آگهى * از ان برز درگاه با فرّهى برفتند كار آگهان ناگهان * نهفته بجستند كار جهان بديدند هر گونه باز آمدند * بر شاه گردن فراز آمدند كه قيصر ز مى خوردن و از شكار * همى هيچ ننديشد از كارزار سپاهش پراگنده از هر سوى * بتاراج كردن بهر پهلوى نه روزش طلايه نه شب پاسبان * سپاهش همه چون رمه بىشبان نبيند همى دشمن از هيچ روى * پسند آمدش زيستن بآرزوى چو شاپور بشنيد زان شاد شد * همه رنجها بر دلش باد شد گزين كرد ز ايرانيان سه هزار * زره دار و برگستوانور سوار شب تيره جوشن ببر در كشيد * سپه را سوى طيسفون بر كشيد بتيره شبان تيز بشتافتى * چو روشن شدى روى بر تافتى همى راندى در بيابان و كوه * بران راه بىراه خود با گروه فزون از دو فرسنگ پيش سپاه * همى ديده‌بان بود بىراه و راه چنين تا به نزديكى طيسفون * طلايه همى راند پيش اندرون بلشكرگه آمد گذشته دو پاس * ز قيصر نبودش بدل در هراس ازان مرز بشنيد آواز كوس * غو پاسبانان چو بانگ خروس پر از خيمه يك دشت و خرگاه بود * ازان تاختن خود كه آگاه بود ز مى مست قيصر بپرده سراى * ز لشكر نبود اندرون مرز جاى چو گيتى چنان ديده شاپور گرد * عنان كيى بارگى را سپرد سپه را بلشكرگه اندر كشيد * بزد دست و گرز گران بر كشيد بابر اندر آمد دم كرّ ناى * جرنگيدن گرز و هندى دراى دهاده بر آمد ز هر پهلوى * چكاچاك برخاست از هر سوى تو گفتى همى آسمان بِترَكيد * ز خورشيد خون بر هوا بر چكيد