حكيم ابوالقاسم فردوسى

902

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو روزش فراز آمد و بخت شوم * شد آن ترگ و پولاد بر سان موم دوان شد ببالينش شاه اورمزد * برخشانى لاله اندر فرزد كه فرزند آن نامور شاه بود * فروزان چو در تيره شب ماه بود به دو گفت كاى نازديده جوان * مبر دست سوى بدى تا توان تو از جاى بهرام و نرسى ببخت * سزاوار تاجى و زيباى تخت بدين زور و بالا و اين فرّ و يال * بهر دانش از هر كسى بىهمال مبادا كه تاج از تو گريان شود * دل انجمن بر تو بريان شود جهان را بايين شاهان بدار * چو آمختى از پاك پروردگار بفرجام هم روز تو بگذرد * سپهر روانت بپى بسپرد چنان رو كه پرسند پاسخ كنى * بپاسخ گرى روز فرّخ كنى بگفت اين و چادر بسر در كشيد * يكى باد سرد از جگر بر كشيد همان روز گفتى كه نرسى نبود * همان تخت و ديهيم و كرسى نبود پادشاهى اورمزد نرسى [ پادشاهى اورمزد نرسى نه سال بود ] چو برگاه رفت اورمزد بزرگ * ز نخچير كوتاه شد چنگ گرگ جهان را همى داشت با ايمنى * نهان گشت كردار آهرمنى نخست آفرين كرد بر كردگار * توانا و دانا و پروردگار شب و روز و گردان سپهر آفريد * چو بهرام و كيوان و مهر آفريد ازويست پيروزى و فرّهى * دل و داد و ديهيم شاهنشهى هميشه دل ما پر از درد باد * دل زير دستان بما شاد باد ستايش نيابد سر سفله مرد * بر سفلگان تا توانى مگرد همان نيز با مرد بد خواه راى * اگر پند گيرى بنيكى گراى ز بخشش هرانكس كه جويد سپاس * نخواندش بخشنده يزدان شناس ستاننده گر ناسپاسست نيز * سزد گر ندارد كس او را به چيز هراسان بود مردم سخت كار * كه او را نباشد كسى دوستدار و گر سستى آرد به كار اندرون * نخواند ورا راى زن رهنمون گر از كاهلان يار خواهى به كار * نباشى جهانجوى و مردم شمار نگر خويشتن را ندارى بزرگ * و گر گاه يا بى نگردى سترگ چو بد خو شود مرد درويش خوار * همى بيند آن از بد روزگار همه ساله بيكار و نالان ز بخت * نه راى و نه دانش و نه زيباى تخت و گر باز گيرند ازو خواسته * شود جان و مغز و دلش كاسته ببى چيزى و بد خويى يازد اوى * ندارد خرد گردن افرازد اوى نه چيز و نه دانش نه راى و هنر * نه دين و نه خشنودى دادگر شما را شب و روز فرخنده باد * بدانديش را جان پراگنده باد برو مهتران آفرين ساختند * خود از سوگ شاهان بپرداختند