حكيم ابوالقاسم فردوسى
900
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بسه سال و سه ماه و بر سر سه روز * تهى ماند زو تخت گيتى فروز چو بهرام گيتى ببهرام داد * پسر مر ورا دخمه آرام داد چنين بود تا بود چرخ بلند * بانده چه دارى دلت را نژند چه گويى چه جويى چه شايد بدن * برين داستانى نشايد زدن روانت گر از آز فرتوت نيست * نشست تو جز تنگ تابوت نيست اگر مرگ دارد چنين طبع گرگ * پر از مى يكى جام خواهم بزرگ پادشاهى بهرام بهرام نوزده سال بود چو بهرام در سوك بهرامشاه * چهل روز ننهاد بر سر كلاه برفتند گردان بسيار هوش * پر از درد با ناله و با خروش نشستند با او بسوك و به درد * دو رخ زرد و لبها شده لاژورد و ز ان پس بشد موبد پاك راى * كه گيرد مگر شاه بر گاه جاى بيك هفته با او بكوشيد سخت * همى بود تا بر نشست او بتخت چو بنشست بهرام بر تخت داد * برسم كيان تاج بر سر نهاد نخست آفرين كرد بر كردگار * فروزندهء گردش روزگار فزايندهء دانش و راستى * گزايندهء كژّى و كاستى خداوند كيوان و گردان سپهر * ز بنده نخواهد بجز داد و مهر ازان پس چنين گفت كاى بخردان * جهان ديده و پاك دل موبدان شما هرك داريد دانش بزرگ * مباشيد با شهرياران سترگ بفرهنگ يازد كسى كش خرد * بود روشن و مردمى پرورد سر مردمى بردبارى بود * چو تندى كند تن بخوارى بود هر انكس كه گشت ايمن او شاد شد * غم و رنج با ايمنى باد شد توانگرتر آن كو دلى راد داشت * درم گرد كردن بدل باد داشت اگر نيستت چيز لختى بورز * كه بىچيز كس را ندارند ارز مروّت نيابد كرا چيز نيست * همان جاه نزد كسش نيز نيست چو خشنود باشى تن آسان شوى * وگر آز ورزى هراسان شوى نه كوشيدنى كان برآرد برنج * روان را به پيچاند از آز گنج ز كار زمانه ميانه گزين * چو خواهى كه يا بى بداد آفرين چو خشنود دارى جهان را بداد * توانگر بمانى و از داد شاد همه ايمنى بايد و راستى * نبايد بداد اندرون كاستى چو شادى بكاهى بكاهد روان * خرد گردد اندر ميان ناتوان چو شد پادشاهيش بر سال بيست * يكى كم برو زندگانى گريست شد آن تا جور شاه با خاك جفت * ز خرّم جهان دخمه بودش نهفت جهان را چنين است آيين و ساز * ندارد بمرگ از كسى چنگ باز