حكيم ابوالقاسم فردوسى
898
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بدل نيز انديشهء بد مدار * بد انديش را بد بود روزگار سپهبد كجا گشت پيمان شكن * بخندد بد و نامدار انجمن خرد گير كآرايش جان تست * نگهدار گفتار و پيمان تست هم آرايش تاج و گنج و سپاه * نمايندهء گردش هور و ماه نگر تا نسازى ز بازوى گنج * كه بر تو سر آيد سراى سپنج مزن راى جز با خردمند مرد * از آيين شاهان پيشى مگرد بلشكر بترسان بدانديش را * بژرفى نگه كن پس و پيش را ستايندهيى كو ز بهر هوا * ستايد كسى را همى ناسزا شكست تو جويد همى زان سخن * ممان تا بپيش تو گردد كهن كسى كش ستايش بيايد به كار * تو او را ز گيتى بمردم مدار كه يزدان ستايش نخواهد همى * نكوهيده را دل بكاهد همى هر انكس كه او از گنهكار چشم * بخوابيد و آسان فرو برد خشم فزونيش هر روز افزون شود * شتاب آورد دل پر از خون مرد هر انكس كه با آب دريا نبرد * بجويد نباشد خردمند مرد كمان دار دل را زبانت چو تير * تو اين گفتههاى من آسان مگير گشاد برت باشد و دست راست * نشانه بنه زان نشان كت هواست زبان و خرد با دلت راست كن * همى ران از ان سان كه خواهى سخن هر انكس كه اندر سرش مغز بود * همه راى و گفتار او نغز بود هر انگه كه باشى تو يا راى زن * سخنها بياراى بىانجمن گرت راى با آزمايش بود * همه روزت اندر افزايش بود شود جانت از دشمن آژيرتر * دل و مغز و رايت جهانگير تر كسى را كجا پيش رو شد هوا * چنان دان كه رايش نگيرد نوا اگر دوست يابد ترا تازه روى * بيفزايد اين نام را رنگ و بوى تو با دشمنت رو پر آژنگ دار * بدانديش را چهره بىرنگ دار بارزانيان بخش هرچت هواست * كه گنج تو ارزانيان را سزاست بكش جان و دل تا توانى ز رشك * كه رشك آورد گرم و خونين سرشك هر انگه كه رشك آورد پادشا * نكوهش كند مردم پارسا چو اندرز بنوشت فرّخ دبير * بياورد و بنهاد پيش وزير جهاندار برزد يكى باد سرد * پس آن لعل رخسارگان كرد زرد چو رنگين رخ تا جور تيره شد * ازان درد بهرام دل خيره شد چهل روز بد سوكوار و نژند * پر از گرد و بيكار تخت بلند چنين بود تا بود گردان سپهر * گهى پر ز درد و گهى پر ز مهر تو گر باهشى مشمر او را بدوست * كجا دست يابد بدرّدت پوست شب اورمزد آمد و ماه دى * ز گفتن بياساى و بردار مى كنون كار ديهيم بهرام ساز * كه در پادشاهى نماند دراز