حكيم ابوالقاسم فردوسى

894

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بشاهى خردمند باشد سزا * بجاى خرد زر شود بىبها توانگر شود هرك خشنود گشت * دل آرزو خانهء دود گشت كرا آرزو بيش تيمار بيش * بكوش و نيوش و منه آز پيش بآسايش و نيك نامى گراى * گريزان شو از مرد ناپاك راى به چيز كسان دست يازد كسى * كه فرهنگ بهرش نباشد بسى مرا بر شما زان فزونست مهر * كه اختر نمايد همى بر سپهر همان رسم شاه بلند اردشير * بجاى آورم با شما ناگزير ز دهقان نخواهم جز از سى يكى * درم تا بلشكر دهم اندكى مرا خوبى تو گنج آباد هست * دليرى و مردى و بنياد هست ز چيز كسان بىنيازيم نيز * كه دشمن شود مردم از بهر چيز بر ما شما را گشاده‌ست راه * بمهريم با مردم نيك خواه بهر سو فرستيم كار آگهان * بجوييم بيدار كار جهان نخواهيم هرگز بجز آفرين * كه بر ما كنند از جهان آفرين مهان و كهان پاك برخاستند * زبان را به خوبى بياراستند بشاپور بر آفرين خواندند * زبرجد بتاجش بر افشاندند همى تازه شد رسم شاه اردشير * به دو شاد گشتند برنا و پير [ رزم شاپور با روميان ] و ز ان پس پراگنده شد آگهى * كه بيكار شد تخت شاهنشهى بمرد اردشير آن خردمند شاه * بشاپور بسپرد گنج و سپاه خروشى بر آمد ز هر مرز و بوم * ز قيدافه برداشتند باژ روم چو آگاهى آمد بشاپور شاه * بياراست كوس و درفش و سپاه همى راند تا پيش التونيه * سپاهى سبك بىنياز از بنه سپاهى ز قيدافه آمد برون * كه از گرد خورشيد شد تيره‌گون ز التونيه همچنين لشكرى * بيامد سپهدارشان مهترى برانوش بد نام آن پهلوان * سوارى سر افراز و روشن روان كجا بود بر قيصران ارجمند * كمند افگنى نامدارى بلند چو برخاست آواز كوس از دو روى * ز قلب اندر آمد گو نامجوى وزين سو بشد نامدارى دلير * كجا نام او بود گرزسپ شير بر آمد ز هر دو سپه كوس و غو * بجنبيد در قلبگه شاه نو ز بس نالهء بوق و هندى دراى * همى چرخ و ماه اندر آمد ز جاى تبيره ببستند بر پشت پيل * همى بر شد آوازشان بر دو ميل زمين جنب جنبان شد و پر ز گرد * چو آتش درخشان سنان نبرد روانى كجا با خرد بود جفت * ستاره همى بارد از چرخ گفت برانوش جنگى بقلب اندرون * گرفتار شد با دلى پر ز خون و زان روميان كشته شد سه هزار * بالتوينه در صف كارزار هزار و دو سيصد گرفتار شد * دل جنگيان پر ز تيمار شد فرستاد قيصر يكى ياد گير * بنزديك شاپور شاه اردشير