حكيم ابوالقاسم فردوسى

889

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

خردها فزون شد ز گفتار تو * جهان گشت روشن بديدار تو بدين انجمن هرك دارد نژاد * به تو شادمانند و ز داد شاد توى خلعت ايزدى بخت را * كلاه و كمر بستن و تخت را بماناد اين شاه با مهر و داد * ندارد جهان چون تو خسرو به ياد جهان يك سر از راى و ز فرّ تست * خنك آنك در سايهء پرّ تست هميشه سر تخت جاى تو باد * جهان زير فرمان و راى تو باد [ آموختن پند از كار اردشير و ياد نيك او ] الا اى خريدار مغز سخن * دلت بر گسل زين سراى كهن كجا چون من و چون تو بسيار ديد * نخواهد همى با كسى آرميد اگر شهريارى و گر پيش كار * تو ناپايدارى و او پايدار چه با رنج باشى چه با تاج و تخت * ببايدت بستن بفرجام رخت اگر ز آهنى چرخ بگدازدت * چو گشتى كهن نيز ننوازدت چو سرو دلاراى گردد بخم * خروشان شود نرگسان دژم همان چهرهء ارغوان زعفران * سبك مردم شاد گردد گران اگر شهريارى و گر زير دست * بجز خاك تيره نيابى نشست كجا آن بزرگان با تاج و تخت * كجا آن سواران پيروز بخت كجا آن خردمند كنداوران * كجا آن سرافراز و جنگى سران كجا آن گزيده نياكان ما * كجا آن دليران و پاكان ما همه خاك دارند بالين و خشت * خنك آنك جز تخم نيكى نكشت نشان بس بود شهريار اردشير * چو از من سخن بشنوى يادگير [ سپردن اردشير ، كار پادشاهى را به شاپور ] چو سال اندر آمد بهفتاد و هشت * جهاندار بيدار بيمار گشت بفرمود تا رفت شاپور پيش * ورا پندها داد ز اندازه بيش بدانست كامد بنزديك مرگ * همى زرد خواهد شدن سبز برگ به دو گفت كاين عهد من ياد دار * همه گفت بدگوى را باد دار سخنهاى من چون شنودى بورز * مگر بازدانى ز ناارز ارز جهان راست كردم بشمشير داد * نگه داشتم ارج مرد نژاد چو كار جهان مر مرا گشت راست * فزون شد زمين زندگانى بكاست ازان پس كه بسيار برديم رنج * برنج اندرون گرد كرديم گنج شما را همان رنج پيشست و ناز * زمانى نشيب و زمانى فراز چنين است كردار گردان سپهر * گهى درد پيش آردت گاه مهر گهى بخت گردد چو اسپى شموس * بنعم اندرون زفتى آردت و بوس زمانى يكى باره‌يى ساخته * ز فرهختگى سر برافراخته بدان اى پسر كاين سراى فريب * ندارد ترا شادمان بىنهيب نگهدار تن باش و آن خرد * چو خواهى كه روزت ببد نگذرد چو بر دين كند شهريار آفرين * برادر شود شهريارى و دين نه بىتخت شاهيست دينى بپاى * نه بىدين بود شهريارى بجاى