حكيم ابوالقاسم فردوسى
887
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ز ده يك كه من بستدم پيش ازين * ز باژ آنچ كم بود گر بيش ازين همى از پى سود بردم به كار * بدر داشتن لشكر بىشمار بزرگى شما جستم و ايمنى * نهان كردن كيش آهرمنى شما دست يك سر بيزدان زنيد * بكوشيد و پيمان او مشكنيد كه بخشنده اويست و دارنده اوى * بلند آسمان را نگارنده اوى ستمديده را اوست فرياد رس * منازيد با نازش او بكس نبايد نهادن دل اندر فريب * كه پيش فراز اندر آيد نشيب كجا آنك بر سود تاجش بابر * كجا آنك بودى شكارش هژبر نهالى همه خاك دارند و خشت * خنك آنك جز تخم نيكى نكشت همه هرك هست اندرين مرز من * كجا گوش دارند اندر زمن نمايم شما را كنون راه پنج * كه سودش فزون آيد از تاج و گنج [ اندرز كردن اردشير ، مردمان را ] بگفتار اين نامدار اردشير * همه گوش داريد برنا و پير هر انكس كه داند كه دادار هست * نباشد مگر پاك و يزدان پرست دگر آنك دانش مگيريد خوار * اگر زير دستست و گر شهريار سديگر بدانى كه هرگز سخن * نگردد بر مرد دانا كهن چهارم چنان دان كه بيم گناه * فزون باشد از بند و زندان شاه به پنجم سخن مردم زشت گوى * نگيرد بنزد كسان آب روى بگويم يكى تازه اندرز نيز * كجا برتر از ديده و جان و چيز خنك آنك آباد دارد جهان * بود آشكاراى او چون نهان دگر آنك دارند آواز نرم * خرد دارد و شرم و گفتار گرم بپيش كسان سيم از بهر لاف * ببيهوده بپراگند بر گزاف ز مردم ندارد كسى زان سپاس * نبپسند آن مرد يزدان شناس ميانه گزينى بمانى بجاى * خردمند خوانند و پاكيزه راى كزين بگذرى پنج رايست پيش * كجا تازه گردد ترا دين و كيش تن آسانى و شادى افزايدت * كه با شهد او زهر نگزايدت يكى آنك از بخشش دادگر * بآز و بكوشش نيابى گذر توانگر شود هرك خرسند گشت * گل نوبهارش برومند گشت دگر بشكنى گردن آز را * نگويى بپيش زنان راز را سديگر ننازى بننگ و نبرد * كه ننگ و نبرد آورد رنج و درد چهارم كه دل دور دارى ز غم * ز ناآمده دل ندارى دژم نه پيچى بكارى كه كار تو نيست * نتازى بدان كو شكار تو نيست همه گوش داريد پند مرا * سخن گفتن سودمند مرا بود بر دل هر كسى ارجمند * كه يابند ازو ايمنى از گزند زمانى مياساى ز آموختن * اگر جان همى خواهى افروختن چو فرزند باشد بفرهنگ دار * زمانه ز بازى برو تنگ دار همه ياد داريد گفتار ما * كشيدن بدين كار تيمار ما