حكيم ابوالقاسم فردوسى
882
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نترسيد كودك بآواز گفت * كه نام و نژادم نبايد نهفت منم پور شاپور كو پور تست * ز فرزند مهرك نژاد درست فرو ماند زان كار گيتى شگفت * بخنديد و انديشه اندر گرفت بفرمود تا رفت شاپور پيش * بپرسش گرفتش ز اندازه بيش بترسيد شاپور آزاد مرد * دلش گشت پر درد و رخساره زرد بخنديد زو نامور شهريار * به دو گفت فرزند پنهان مدار پسر بايد از هرك باشد رواست * كه گويند كاين بچّهء پادشاست به دو گفت شاپور نوشه بدى * جهان را بديدار توشه بدى ز پشت منست اين و نام اور مزد * درخشنده چون لاله اندر فرزد نهان داشتم چندش از شهريار * بدان تا بر آيد بر از ميوه دار گرانمايه از دختر مهرك است * ز پشت منست اين مرا بىشكست ز آب و ز چاه آن كجا رفته بود * پسر گفت و پرسيد و چندى شنود ز گفتار او شاد شد اردشير * بايوان خراميد خود با وزير گرفته دلاويز را بر كنار * ز ايوان سوى تخت شد شهريار بياراست زرّين يكى زيرگاه * يكى طوق فرمود و زرّين كلاه سر خرد كودك بياراستند * بس از گنج در و گهر خواستند همى ريخت تا شد سرش ناپديد * تنش را نيازان ميان بركشيد بسى زرّ و گوهر بدرويش داد * خردمند را خواسته بيش داد بديبا بياراست آتشكده * هم ايوان نوروز و كاخ سده يكى بزمگه ساخت با مهتران * نشستند هر جاى رامشگران چنين گفت با نامداران شهر * هر انكس كه او از خرد داشت بهر كه از گفت دانا ستاره شمر * نبايد كه هرگز كند كس گذر چنين گفته بد كيد هندى كه بخت * نگردد ترا ساز و خرّم بتخت نه كشور نه افسر نه گنج و سپاه * نه ديهيم شاهى نه فرّ كلاه مگر تخمهء مهرك نوش زاد * بياميزد آن دو ده با ان نژاد كنون ساليان اندر آمد بهشت * كه جز بآرزو چرخ بر ما نگشت چو شاپور رفت اندر آرام خويش * ز گيتى نديده بجز كام خويش زمين هفت كشور مرا گشت راست * دلم يافت از بخت چيزى كه خواست و ز ان پس بر كارداران اوى * شهنشاه كردند عنوان اوى [ چاره ساختن اردشير در كار پادشاهى ] كنون از خردمندى اردشير * سخن بشنو و يك بيك ياد گير بكوشيد و آيين نيكو نهاد * بگسترد بر هر سوى مهر و داد بدرگاه چون خواست لشكر فزون * فرستاد بر هر سوى رهنمون كه تا هر كسى را كه دارد پسر * نماند كه بالا كند بىهنر سوارى بياموزد و رسم جنگ * بگرز و كمان و بتير خدنگ چو كودك ز كوشش به مردى شدى * بهر بخششى در بىآهو بدى ز كشور بدرگاه شاه آمدند * بدان نامور بارگاه آمدند