حكيم ابوالقاسم فردوسى
874
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بفرمود پس شهريار بلند * زدن پيش دريا دو دار بلند دو بد خواه را زنده بر دار كرد * دل دشمن از خواب بيدار كرد بيامد ز قلب سپه شهر گير * بكشت آن دو تن را بباران تير بتاراج داد آن همه خواسته * شد از خواسته لشكر آراسته بدژ هرچ بود از كران تا كران * فرود آوريدند فرمانبران ز پر مايه چيزى كه بد دلپذير * همى تاخت تا خرّهء اردشير بكرد اندران كشور آتشكده * به دو تازه شد مهرگان و سده سپرد آن زمان كشور و تاج و تخت * بدان ميزبانان بيدار بخت و زان جايگه رفت پيروز و شاد * بگسترد بر كشور پارس داد چو آسودهتر گشت مرد و ستور * بياورد لشكر سوى شهر گور بكرمان فرستاد چندى سپاه * يكى مرد شايستهء تاج و گاه و زان جايگه شد سوى طيسفون * سر بخت بد خواه كرده نگون چنين است رسم جهان جهان * همى راز خويش از تو دارد نهان نسازد تو ناچار با او بساز * كه روزى نشيب است و روزى فراز چو از گفتهء كرم پرداختم * درى ديگر از اردشير آختم [ پادشاهى ساسانيان ] پادشاهى اردشير [ بابكان چهل سال و دو ماه بود ] [ بر تخت نشستن اردشير ] ببغداد بنشست بر تخت عاج * بسر بر نهاد آن دلافروز تاج كمر بسته و گرز شاهان بدست * بياراسته جايگاه نشست شهنشاه خواندند زان پس ورا * ز گشتاسپ نشناختى كس ورا چو تاج بزرگى بسر بر نهاد * چنين كرد بر تخت پيروزه ياد كه اندر جهان داد گنج منست * جهان زنده از بخت و رنج منست كس اين گنج نتواند از من ستد * بد آيد بمردم ز كردار بد چو خشنود باشد جهاندار پاك * ندارد دريغ از من اين تيره خاك جهان سر بسر در پناه منست * پسنديدن داد راه منست نبايد كه از كار داران من * ز سرهنگ و جنگى سواران من بخسپد كسى دل پر از آرزوى * گر از بنده گر مردم نيك خوى گشادست بر هر كس اين بارگاه * ز بد خواه و ز مردم نيك خواه همه انجمن خواندند آفرين * كه آباد بادا بدادت زمين فرستاد بر هر سوى لشكرى * كه هر جا كه باشد ز دشمن سرى سر كينه ورشان به راه آوريد * گر آيين شمشير و گاه آوريد [ سرگذشت اردشير با دختر اردوان ] بدانگه كه شاه اردوان را بكشت * ز خون وى آورد گيتى بمشت بدان فرّ و اورند شاه اردشير * شده شادمان مرد برنا و پير