حكيم ابوالقاسم فردوسى
872
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بشمشير هندى بزد گردنش * به آتش در انداخت بىسر تنش هرانكس كزان تخمه آمد بمشت * بخنجر هم اندر زمانش بكشت مگر دخترى كان نهان گشت ز وى * همه شهر ازو گشت پر جست و جوى [ كشتن اردشير ، كرم هفتواد را ] و زان جايگه شد سوى جنگ كرم * سپاهش همى كرد آهنگ كرم بياورد لشكر ده و دو هزار * جهان ديده و كار كرده سوار پراگنده لشكر چو شد همگروه * بياوردشان تا ميان دو كوه يكى مرد بد نام او شهر گير * خردمند سالار شاه اردشير چنين گفت پس شاه با پهلوان * كه ايدر همى باش روشن روان شب و روز كرده طلايه بپاى * سواران بادانش و رهنماى همان ديدهبان دار و هم پاسبان * نگهبان لشكر بروز و شبان من اكنون بسازم يكى كيميا * چو اسفنديار آنك بودم نيا اگر ديدهبان دود بيند بروز * شب آتش چو خورشيد گيتى فروز بدانيد كامد بسر كار كرم * گذشت اختر و روز بازار كرم گزين كرد زان مهتران هفت مرد * دليران و شيران روز نبرد هر آنكس كه بودى هم آواز اوى * نگفتى بباد هوا راز اوى بسى گوهر از گنج بگزيد نيز * ز ديبا و دينار و هر گونه چيز به چشم خرد چيز ناچيز كرد * دو صندوق پر سرب و ارزيز كرد يكى ديگ رويين ببار اندرون * كه استاد بود او به كار اندرون چو از بردنى جامهها كرد راست * ز سالار آخُر خرى ده بخواست چو خر بندگان جامههاى گليم * بپوشيد و بارش همه زر و سيم همى شد خليده دل و راه جوى * ز لشكر سوى دژ نهادند روى همان روستايى دو مرد جوان * كه بودند روزى و را ميزبان ازان انجمن برد با خويشتن * كه هم دوست بودند و هم راى زن همى رفت همراه آن كاروان * برسم يكى مرد بازارگان چو از راه نزديكى دژ رسيد * دژ و باره و شهر از دور ديد پرستندهء كرم بد شست مرد * نپرداختندى كس از كار كرد نگه كرد يك تن بآواز گفت * كه صندوق را چيست اندر نهفت چنين داد پاسخ به دو شهريار * كه هر گونهيى چيز دارم ببار ز پيرايه و جامه و سيم و زر * ز دينار و ديبا و در و گهر ببازارگانى خراسانيم * برنج اندرون بىتن آسانيم بسى خواسته كردم از بخت كرم * كنون آمدم شاد تا تخت كرم اگر بر پرستش فزايم رواست * كه از بخت او كار من گشت راست پرستندهء كرم بگشاد راز * هم انگه در دژ گشادند باز چو آن بار او راند اندر حصار * بياراست كار از در نامدار سر بار بگشاد زود اردشير * ببخشيد چيزى كه بد زو گزير يكى سفره پيش پرستندگان * بگسترد و برخاست چون بندگان