حكيم ابوالقاسم فردوسى
861
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه رستى ز كام و دم اژدها * كنون آب خوردن نيارد بها نبايد كه آيى به خوردن فرود * تن خويش را داد بايد درود چو از پند گوى آن شنيد اردشير * بگلنار گفت اين سخن يادگير ركيبش گران شد سبك شد عنان * به گردن بر آورد رخشان سنان پس اندر چو باد دمان اردوان * همى تاخت با رنج و تيره روان بدانگه كه بگذشت نيمى ز روز * فلك را بپيمود گيتى فروز يكى شارستان ديد با رنگ و بوى * بسى مردم آمد بنزديك اوى چنين گفت با موبدان نامدار * كه كى برگذشت آن دلاور سوار چنين داد پاسخ به دو رهنماى * كه اى شاه نيك اختر و پاك راى بدانگه كه خورشيد برگشت زرد * بگسترد شب چادر لاژورد بدين شهر بگذشت پويان دو تن * پر از گرد و بىآب گشته دهن يكى غرم بود از پس يك سوار * كه چون او نديدم بايوان نگار چنين گفت با اردوان كدخداى * كز ايدر مگر باز گردى بجاى سپه سازى و ساز جنگ آورى * كه اكنون دگر گونه شد داورى كه بختش پس پشت او بر نشست * ازين تاختن باد ماند بدست يكى نامه بنويس نزد پسر * بنامه بگوى اين سخن در بدر نشانى مگر يابد از اردشير * نبايد كه او دود شد از غرم شير چو بشنيد زو اردوان اين سخن * بدانست كآواز او شد كهن بدان شارستان اندر آمد فرود * همى داد نيكى دهش را درود [ نامه نوشتن اردوان به پسر خود بهمن ] چو شب روز شد بامداد پگاه * بفرمود تا باز گردد سپاه بيامد دو رخساره همرنگ نى * چو شب تيره گشت اندر آمد برى يكى نامه بنوشت نزد پسر * كه كژّى بباغ اندر آورد بر چنان شد ز بالين ما اردشير * كزان سان نجست از كمان ايچ تير سوى پارس آمد بجويش نهان * مگوى اين سخن با كسى در جهان [ گرد كردن سپاه ، اردشير ] وزين سو به دريا رسيد اردشير * بيزدان چنين گفت كاى دستگير تو كردى مرا ايمن از بدكنش * كه هرگز مبيناد نيكى تنش بر آسود و ملاح را پيش خواند * ز كار گذشته فراوان براند نگه كرد فرزانه ملّاح پير * به بالا و چهر و بر اردشير بدانست كو نيست جز كى نژاد * ز فرّ و ز اورنگ او گشت شاد بيامد به دريا هم اندر شتاب * بهر سو بر افگند زورق به آب ز آگاهئ نامدار اردشير * سپاه انجمن شد بر آن آبگير هرانكس كه بد بابكى در صطخر * بآگاهئ شاه كردند فخر دگر هرك از تخم دارا بدند * بهر كشورى نامدارا بدند چو آگاهى آمد ز شاه اردشير * ز شادى جوان شد دل مرد پير همى رفت مردم ز دريا و كوه * بنزديك برنا گروها گروه