حكيم ابوالقاسم فردوسى
856
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو او را بران كاخ بر جاى كرد * غلام و پرستنده بر پاى كرد بهر آلتى سر فرازيش داد * هم از خواسته بىنيازيش داد به دو داد پس دختر خويش را * پسنديده و افسر خويش را [ زادن اردشير بابكان ] چو نه ماه بگذشت بر ماه چهر * يكى كودك آمد چو تابنده مهر بمانندهء نامدار اردشير * فزاينده و فرّخ و دلپذير همان اردشيرش پدر كرد نام * نيا شد بديدار او شاد كام همى پروريدش ببر بر بناز * بر آمد برين روزگارى دراز مر او را كنون مردم تيزوير * همى خواندش بابكان اردشير بياموختندش هنر هرچ بود * هنر نيز بر گوهرش بر فزود چنان شد بديدار و فرهنگ و چهر * كه گفتى همى زو فروزد سپهر پس آگاهى آمد سوى اردوان * ز فرهنگ و ز دانش آن جوان كه شير ژيانست هنگام رزم * بناهيد ماند همى روز بزم يكى نامه بنوشت پس اردوان * سوى بابك نامور پهلوان كه اى مرد با دانش و رهنماى * سخن گوى و با نام و پاكيزه راى شنيدم كه فرزند تو اردشير * سواريست گوينده و ياد گير چو نامه بخوانى هم اندر زمان * فرستش بنزديك ما شادمان ز بايستهها بىنيازش كنم * ميان يلان سرفرازش كنم چو باشد بنزديك فرزند ما * نگوييم كو نيست پيوند ما چو آن نامهء شاه بابك بخواند * بسى خون مژگان برخ بر فشاند بفرمود تا پيش او شد دبير * همان نو رسيده جوان اردشير به دو گفت كاين نامهء اردوان * بخوان و نگه كن بروشن روان من اينك يكى نامه نزديك شاه * نويسم فرستم يكى نيك خواه بگويم كه اينك دل و ديده را * دلاور جوان پسنديده را فرستادم و دادمش نيز پند * چو آيد بدان بارگاه بلند تو آن كن كه از رسم شاهان سزد * نبايد كه بادى برو بر وزد در گنج بگشاد بابك چو باد * جوان را ز هر گونهيى كرد شاد ز زرّين ستام و ز گوپال و تيغ * ز فرزند چيزش نيامد دريغ ز دينار و ديبا و اسپ و رهى * ز چينى و زربفت شاهنشهى بياورد و بنهاد پيش جوان * جوان شد پرستندهء اردوان بسى هديهها نيز با اردشير * ز ديبا و دينار و مشك و عبير ز پيش نيا كودك نيك پى * بدرگاه شاه اردوان شد برى [ آمدن اردشير به اردوگاه اردوان ] چو آمد به نزديكى بارگاه * بگفتند با شاه زان بارخواه جوان را به مهر اردوان پيش خواند * ز بابك سخنها فراوان براند به نزديكى تخت بنشاختش * ببر زن يكى جايگه ساختش فرستاد هر گونهيى خوردنى * ز پوشيدنى هم ز گستردنى