حكيم ابوالقاسم فردوسى

844

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بخوانى مرا بر تو باشد شكست * كه يزدان پرستم نه خسرو پرست فزون زان فرستم كه دارى منش * ز بخشش نباشد مرا سرزنش سكندر برخ رنگ تشوير خورد * ز گفتار او بر جگر تير خورد بدل گفت ازين پس كس اندر جهان * نبيند مرا رفته جايى نهان از ايوان بيامد بجاى نشست * ميان از پى بازگشتن ببست سرافراز فغفور بگشاد گنج * ز بخشش نيامد بدلش ايچ رنج نخستين بفرمود پنجاه تاج * بگوهر بياگنده ده تخت عاج ز سيمين و زرّينه اشتر هزار * بفرمود تا برنهادند بار ز ديباى چينى و خزّ و حرير * ز كافور و ز مشك و بوى و عبير هزار اشتر باركش بار كرد * تن آسان شد آن كو درم خوار كرد ز سنجاب و قاقم ز موى سمور * ز گستردنيها و جام بلور بياورد زين هر يكى ده هزار * خردمند گنجور بر بست بار گرانمايه صد زين بسيمين ستام * ز زرّينه پنجاه بردند نام ببردند سيصد شتر سرخ موى * طرايف به دو دارچينى بدوى يكى مرد با سنگ و شيرين سخن * گزين كرد زان چينيان كهن بفرمود تا با درود و خرام * بيايد بر شاه و آرد پيام كه يك چند باشد بنزديك چين * برو نامداران كنند آفرين فرستاده شد با سكندر به راه * گمانى كه بردى كه اويست شاه چو ملّاح روى سكندر بديد * سبك زورقى بادبان بركشيد چو دستور با لشكر آمدش پيش * بگفت آنچ آمد ز بازار خويش سپاهش برو خواندند آفرين * همه بر نهادند سر بر زمين بدانست چينى كه او هست شاه * پياده بيامد غريوان به راه سكندر به دو گفت پوزش مكن * مران پيش فغفور زين در سخن ببود آن شب و بامداد پگاه * بآرام بنشست بر تخت شاه فرستاده را چيز بخشيد و گفت * كه با تو روان مسيحست جفت برو پيش فغفور چينى بگوى * كه نزديك ما يافتى آب روى گر ايدر بباشى همى چين تراست * و گر جاى ديگر خرامى رواست بياسايم ايدر كه چندين سپاه * بتندى نشايد كشيدن به راه [ فرستاده برگشت و آمد چو باد * بفغفور پيغام قيصر بداد ] [ رسيدن اسكندر به كشور سند و جنگ كردن ] بدان جايگه شاه ماهى بماند * پس انگه بجنبيد و لشكر براند از ان سبز دريا چو گشتند باز * بيابان گرفتند و راه دراز چو منزل به منزل بحلوان رسيد * يكى مايه ور باره و شهر ديد بپيش آمدندش بزرگان شهر * كسى كش ز نام و خرد بود بهر برفتند با هديه و با نثار * ز حلوان سران تا در شهريار سكندر سبك پرسش اندر گرفت * كه ايدر چه بينيد چيزى شگفت به دو گفت گوينده كاى شهريار * ندانيم چيزى كه آيد به كار