حكيم ابوالقاسم فردوسى

842

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو بشنيد برگشت زان دو درخت * دلش خسته گشته بشمشير سخت چو آمد بلشكر گه خويش باز * برفتند گردان گردن فراز به شهر اندرون هديها ساختند * بزرگان بر پادشا تاختند يكى جوشنى بود تابان چو نيل * به بالاى و پهناى يك چرم پيل دو دندان پيل و برش پنج بود * كه آن را ببرداشتن رنج بود زره بود و ديباى پر مايه بود * ز زر كرده آگنده صد خايه بود به سنگ درم هر يكى شست من * ز زرّ و ز گوهر يكى كرگدن بپذرفت زان شهر و لشكر براند * ز ديده همى خون دل برفشاند [ رفتن اسكندر به نزديك فغفور چين ] و زان روى لشكر سوى چين كشيد * سر نامداران بيرون كشيد همى راند منزل به منزل بدشت * چهل روز تا پيش دريا گذشت ز ديبا سراپرده‌يى بركشيد * سپه را به منزل فرود آوريد يكى نامه فرمود پس تا دبير * نويسد ز اسكندر شهر گير نوشتند هر گونه‌يى خوب و زشت * نويسنده چون نامه اندر نوشت سكندر بشد چون فرستاده‌يى * گزين كرد بينا دل آزاده‌يى كه با او بدى يك دل و يك سخن * بگويد بمهتر كه كن يا مكن سپه را بسالار لشكر سپرد * و ز ان روميان پنج دانا ببرد چو آگاهى آمد بفغفور ازين * كه آمد فرستاده‌يى سوى چين پذيره فرستاد چندى سپاه * سكندر گرازان بيامد به راه چو آمد بر ان بارگاه بزرگ * بديد آن گزيده سپاه بزرگ بيامد ز دهليز تا پيش اوى * پر انديشه جان بد انديش اوى دو ان پيش او رفت و بردش نماز * نشست اندر ايوان زمانى دراز بپرسيد فغفور و بنواختش * يكى نامور جايگه ساختش چو برزد سر از كوه روشن چراغ * ببردند بالاى زرّين جناغ فرستادهء شاه را پيش خواند * سكندر فراوان سخنها براند بگفت آنچ بايست و نامه بداد * سخنهاى قيصر همه كرد ياد بران نامه عنوان بد از شاه روم * جهاندار و سالار هر مرز و بوم كه خوانند شاهان برو آفرين * ز ما بندگان جهان آفرين جهاندار و داننده و رهنماى * خداوند پاكى و نيكى فزاى دگر گفت فرمان ما سوى چين * چنانست كآباد ماند زمين نبايد بسيچيد ما را بجنگ * كه از جنگ شد روز بر فور تنگ چو دارا كه بد شهريار جهان * چو فريان تازى و ديگر مهان ز خاور برو تا در باختر * ز فرمان ما كس نجويد گذر شمار سپاهم نداند سپهر * و گر بشمرد نيز ناهيد و مهر اگر هيچ فرمان ما بشكنى * تن و بوم و كشور برنج افگنى چو نامه بخوانى بياراى ساو * مرنجان تن خويش و با بد مكاو گر آيى ببينى مرا با سپاه * ببينيم ترا يك دل و نيك خواه