حكيم ابوالقاسم فردوسى
837
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
دگر مهره باشد مرا شمع راه * بتاريكى اندر شوم با سپاه ببينيم تا كردگار جهان * بدين آشكارا چه دارد نهان توى پيش رو گر پناه من اوست * نمايندهء راى و راه من اوست چو لشكر سوى آب حيوان گذشت * خروش آمد اللّه اكبر ز دشت چو از منزلى خضر برداشتى * خورشها ز هر گونه بگذاشتى همى رفت ازين سان دو روز و دو شب * كسى را به خوردن نجنبيد لب سه ديگر بتاريكى اندر دو راه * پديد آمد و گم شد از خضر شاه پيمبر سوى آب حيوان كشيد * سر زندگانى بكيوان كشيد بران آب روشن سر و تن بشست * نگهدار جز پاك يزدان نجست بخورد و بر آسود و برگشت زود * ستايش همى بافرين بر فزود [ گفتگوى اسكندر با مرغان ] سكندر سوى روشنايى رسيد * يكى بر شده كوه رخشنده ديد زده بر سر كوه خارا عمود * سرش تا بابر اندر از چوب عود بر هر عمودى كُنامى بزرگ * نشسته برو سبز مرغى سترگ بآواز رومى سخن راندند * جهاندار پيروز را خواندند چو آواز بشنيد قيصر برفت * بنزديك مرغان خراميد تفت به دو مرغ گفت اى دلاراى رنج * چه جويى همى زين سراى سپنج اگر سر برآرى بچرخ بلند * همان باز گردى ازو مستمند كنون كامدى هيچ ديدى زنا * و گر كرده از خشت پخته بنا چنين داد پاسخ كزين هر دو هست * زنا و برين گونه جاى نشست چو بشنيد پاسخ فروتر نشست * درو خيره شد مرد يزدان پرست بپرسيد كاندر جهان بانگ رود * شنيدى و آواى مست و سرود چنين داد پاسخ كه هر كو ز دهر * ز شادى همى برنگيرند بهر ورا شاد مردم نخواند همى * و گر جان و دل برفشاند همى به خاك آمد از بر شده چوب عود * تهى ماند زان مرغ رنگين عمود بپرسيد دانايى و راستى * فزونست اگر كمّى و كاستى چنين داد پاسخ كه دانش پژوه * همى سر فرازد ز هر دو گروه بسوى عمود آمد از تيره خاك * بمنقار چنگالها كرد پاك ز قيصر بپرسيد يزدان پرست * به شهر تو بر كوه دارد نشست به دو گفت چون مرد شد پاك راى * بيابد پرستنده بر كوه جاى ازان چوب جوينده شد بر كنام * جهانجوى روشن دل و شاد كام بچنگال مىكرد منقار تيز * چو ايمن شد از گردش رستخيز بقيصر بفرمود تا بىگروه * پياده شود بر سر تيغ كوه ببيند كه تا بر سر كوه چيست * كزو شادمان را ببايد گريست [ ديدن اسكندر اسرافيل را ] سكندر چو بشنيد شد سوى كوه * بديدار بر تيغ شد بىگروه سرافيل را ديد صورى بدست * برافراخته سر ز جاى نشست