حكيم ابوالقاسم فردوسى
822
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سكندر بيامد بران بارگاه * دو لب پر ز خنده دل از غم تباه فرستاده را ديد سالار بار * بپرسيد و بردش بر شهريار همه كاخ او پر ز بيگانه بود * نشستش بلورين يكى خانه بود عقيق و زبرجد بر و بر نگار * ميان اندرون گوهر شاهوار زمينش همه صندل و چوب عود * ز جزع و ز پيروزه او را عمود سكندر فرو ماند زان جايگاه * ازان فرّ و اورنگ و آن دستگاه همى گفت كاينت سراى نشست * نبيند چنين جاى يزدان پرست خرامان بيامد بنزديك شاه * نهادند زرّين يكى زيرگاه به دو گفت قيدافه اى بيطقون * چرا خيره ماندى بجزع اندرون همانا كه چونين نباشد بروم * كه آسيمه گشتى بدين مايه بوم سكندر به دو گفت كاى شهريار * تو اين خانه را خوار مايه مدار ز ايوان شاهان سرش برترست * كه ايوان تو معدن گوهرست بخنديد قيدافه از كار اوى * دلش گشت خرّم ببازار اوى ازان پس بدر كرد كسهاى خويش * فرستاده را تنگ بنشاند پيش به دو گفت كاى زادهء فيلقوس * همت بزم و رزمست و هم نعم و بوس سكندر ز گفتار او گشت زرد * روان پر ز درد و رخان لاژورد به دو گفت كاى مهتر پر خرد * چنين گفتن از تو نه اندر خورد منم بيطقون كدخداى جهان * چنين تخمهء فيلقوسم مخوان سپاسم ز يزدان پروردگار * كه با من نبد مهترى نامدار كه بردى بشاه جهان آگهى * تنم را ز جان زود كردى تهى به دو گفت قيدافه كز داورى * لبت را بپرداز كاسكندرى اگر چهرهء خويش بينى به چشم * ز چاره بياساى و منماى خشم بياورد و بنهاد پيشش حرير * نوشته برو صورت دلپذير كه گر هيچ جنبش بدى در نگار * نبودى جز اسكندر شهريار سكندر چو ديد آن بخاييد لب * برو تيره شد روز چون تيره شب چنين گفت بىخنجرى در نهان * مبادا كه باشد كس اندر جهان به دو گفت قيدافه گر خنجرت * حمايل بدى پيش من بر برت نه نيروت بودى نه شمشير تيز * نه جاى نبرد و نه راه گريز سكندر به دو گفت هر كز مهان * به مردى بود خواستار جهان نبايد كه پيچد ز راه گزند * كه بد دل بگيتى نگردد بلند اگر با منستى سليحم كنون * همه خانه گشتى چو درياى خون ترا كشتمى گر جگرگاه خويش * بدرّيد مى پيش بدخواه خويش [ پند دادن قيدافه اسكندر را ] بخنديد قيدافه از كار اوى * ازان مردى و تند گفتار اوى به دو گفت كاى خسرو شيرفش * به مردى مگردان سر خويش كش نه از فرّ تو كشته شد فور هند * نه داراى داراب و گردان سند كه برگشت روز بزرگان دهر * ز اختر ترا بيشتر بود بهر