حكيم ابوالقاسم فردوسى
817
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نبيرهء سماعيل نيك اخترست * كه پور براهيم پيغمبرست چو پيش آمدش نصر بنواختش * يكى مايهور جايگه ساختش به دو شاد شد نصر و گوهر بگفت * همه رازها برگشاد از نهفت سكندر چنين داد پاسخ بدوى * كه اى پاك دل مهتر راستگوى بدين دوده اكنون كدامست مه * جز از تو پسنديده و روز به به دو گفت نصر اى جهاندار شاه * خزاعست مهتر بدين جايگاه سماعيل چون زين جهان در گذشت * جهانگير قحطان بيامد ز دشت ابا لشكر گشن شمشير زن * به بيداد بگرفت شهر يمن بسى مردم بىگنه كشته شد * بدين دودمان روز برگشته شد نيامد جهان آفرين را پسند * برو تيره شد راى چرخ بلند خزاعه بيامد چو او گشت خاك * بر رنج و بيداد بدرود پاك حرم تا يمن پاك بر دست اوست * بدرياى مصر اندرون شست اوست سر از راه پيچيده و داد نه * ز يزدان يكى را بدل ياد نه جهانى گرفته بمشت اندرون * نژاد سماعيل ازو پر ز خون سكندر ز نصر اين سخنها شنيد * ز تخم خزاعه هر انكس كه ديد بتن كودكان را نماندش روان * نماندند زان تخمه كس در جهان ز بيداد بستد حجاز و يمن * براى و بمردان شمشير زن نژاد سماعيل را بر كشيد * هرانكس كه او مهترى را سزيد پياده در آمد به بيت الحرام * سماعيليان زو شده شادكام بهر پى كه برداشت قيصر ز راه * همى ريخت دينار گنجور شاه [ سپاه كشيدن اسكندر سوى مصر ] چو برگشت و آمد بدرگاه قصر * ببخشيد دينار چندى بنصر توانگر شد آن كس كه درويش بود * وگر خوردش از كوشش خويش بود و زان جايگه شاد لشكر براند * بجدّه در آمد فراوان نماند سپه را بفرمود تا هر كسى * بسازند كشتى و زورق بسى جهانگير با لشكرى راه جوى * ز جدّه سوى مصر بنهاد روى ملك بود قيطون بمصر اندرون * سپاهش ز راه گمانى فزون چو بشنيد كامد ز راه حرم * جهانگير پيروز با باد و دم پذيره شدش با فراوان سپاه * ابا بدره و برده و تاج و گاه سكندر بديدار او گشت شاد * همان گفت بدخواه او گشت باد بمصر اندرون بود يك سال شاه * بدان تا بر آسود شاه و سپاه زنى بود در اندلس شهريار * خردمند و با لشكرى بىشمار جهانجوى بخشنده قيدافه بود * ز روى بهى يافته كام و سود ز لشكر سوارى مصوّر بجست * كه مانند صورت نگارد درست به دو گفت سوى سكندر خرام * وزين مرز و از ما مبر هيچ نام بژرفى نگه كن چنان چون كه هست * بكردار تا چون برآيدت دست ز رنگ و ز چهر و ز بالاى اوى * يكى صورت آرا ز سر پاى اوى