حكيم ابوالقاسم فردوسى
813
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه بر دست آن بنده بر كشته شد * سر بخت ايرانيان گشته شد گر او را ز دستور بد بد رسيد * چرا شد خرد در سرت ناپديد تو در جنگ چندين دليرى مكن * كه با مات كوتاه باشد سخن ببينى كنون ژنده پيل و سپاه * كه پيشت ببندند بر باد راه همى راى تو برترين گشتن است * نهان تو چون رنگ آهرمنست بگيتى همه تخم زفتى مكار * بترس از گزند و بد روزگار بدين نامه ما نيكويى خواستيم * منقّش دلت را بياراستيم [ سپاه آراستن اسكندر به رزم فور ] چو پاسخ بنزد سكندر رسيد * هم انگه ز لشكر سران برگزيد كه باشند شايسته و پيش رو * بدانش كهن گشته و سال نو سوى فور هندى سپاهى براند * كه روى زمين جز به دريا نماند بهر سو همى رفت زان سان سپاه * تو گفتى جز آن بر زمين نيست راه همه كوه و دريا و راه درشت * بدل آتش جنگ جويان بكشت ز رفتن سپه سر بسر گشت كند * از ان راه دشوار و پيكار تند هم انگه چو آمد به منزل سپاه * گروهى برفتند نزديك شاه كه اى قيصر روم و سالار چين * سپاه ترا بر نتابد زمين نجويد همى جنگ تو فور هند * نه فغفور چينى نه سالار سند سپه را چرا كرد بايد تباه * بدين مرز بىارز و زين گونه راه ز لشكر نبينيم اسپى درست * كه شايد بتندى برو رزم جست ازين جنگ گر باز گردد سپاه * سوار و پياده نيابند راه چو پيروز بوديم تا اين زمان * بهر جاى بر لشكر بدگمان كنون سر بسر كوه و دريا به پيش * بسيرى نيامد كس از جان خويش مگردان همه نام ما را بننگ * نكردست كس جنگ با آب و سنگ غمى شد سكندر ز گفتارشان * بر آشفت و بشكست بازارشان چنين گفت كز جنگ ايرانيان * ز رومى كسى را نيامد زيان بدارا بر از بندگان بد رسيد * كسى از شما باد جسته نديد برين راه من بىشما بگذرم * دل اژدها را بپى بسپرم ببينيد از ان پس كه رنجور فور * نپردازد از بن برزم و بسور مرا يار يزدان و ايران سپاه * نخواهم كه رومى بود نيك خواه چو آشفته شد شاه زان گفتوگوى * سپه سوى پوزش نهادند روى كه ما سربسر بندهء قيصريم * زمين جز بفرمان او نسپريم بكوشيم و چون اسپ گردد تباه * پياده بجنگ اندر آيد سپاه گر از خون ما خاك دريا كنند * نشيبى ز افگنده بالا كنند نبيند كسى پشت ما روز جنگ * اگر چرخ بار آورد كوه سنگ همه بندگانيم و فرمان تراست * چو آزار گيرى ز ما جان تراست چو بشنيد زيشان سكندر سخن * يكى رزم را ديگر افگند بن گزين كرد ز ايرانيان سى هزار * كه بودند با آلت كارزار