حكيم ابوالقاسم فردوسى
80
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كند شهر ايران پر آشوب و رنج * به دو باز گردد مگر تاج و گنج همه موبدان آفرين خواندند * و را خسرو پاك دين خواندند بگفتند كز ما تو داناترى * ببايستها بر تواناترى همان كن كجا با خرد در خورد * دل اژدها را خرد بشكرد بفرمود تا نوذر آمدش پيش * ابا ويژگان و بزرگان خويش به دو گفت رو پيش سام سوار * بپرسش كه چون آمد از كار زار چو ديدى بگويش كزين سو گراى * ز نزديك ما كن سوى خانه راى [ هم آنگاه برخاست فرزند شاه * ابا ويژگان سر نهاده به راه ] [ سوى سام نيرم نهادند روى * ابا ژنده پيلان پرخاش جوى ] [ چو زين كار سام يل آگاه شد * پذيره سوى پور كى شاه شد ] ز پيش پدر نوذر نامدار * بيامد بنزديك سام سوار [ همه نامداران پذيره شدند * ابا ژنده پيل و تبيره شدند ] [ رسيدند پس پيش سام سوار * بزرگان و كى نوذر نامدار ] پيام پدر شاه نوذر بداد * بديدار او سام يل گشت شاد چنين داد پاسخ كه فرمان كنم * ز ديدار او رامش جان كنم نهادند خوان و گرفتند جام * نخست از منوچهر بردند نام پس از نوذر و سام و هر مهترى * گرفتند شادى ز هر كشورى بشادى در آمد شب ديرباز * چو خورشيد رخشنده بگشاد راز [ خروش تبيره بر آمد ز در * هيون دلاور بر آورد پر ] سوى بارگاه منوچهر شاه * بفرمان او بر گرفتند راه [ منوچهر چون يافت زو آگهى * بياراست ديهيم شاهنشهى ] [ ز سارى و آمل بر آمد خروش * چو درياى سبز اندر آمد به جوش ] [ ببستند آيين ژوپين و ران * برفتند با خشتهاى گران ] [ سپاهى كه از كوه تا كوه مرد * سپر در سپر ساخته سرخ و زرد ] [ ابا كوس و با ناى روئين و سنج * ابا تازى اسپان و پيلان و گنج ] [ ازين گونه لشكر پذيره شدند * بسى با درفش و تبيره شدند ] [ چو آمد به نزديكى بارگاه * پياده شد و راه بگشاد شاه ] [ آمدن سام به نزد منوچهر ] [ چو شاه جهاندار بگشاد روى * زمين را ببوسيد و شد پيش اوى ] [ منوچهر برخاست از تخت عاج * ز ياقوت رخشنده بر سرش تاج ] [ بر خويش بر تخت بنشاختش * چنانچون سزا بود بنواختش ] [ و زان گرگساران جنگ آوران * و زان نره ديوان مازندران ] [ بپرسيد و بسيار تيمار خورد * سپهبد سخن يك بيك ياد كرد ] [ كه نوشه زى اى شاه تا جاودان * ز جان تو كوته بد بدگمان ] [ برفتم بران شهر ديوان نر * نه ديوان كه شيران جنگى ببر ] [ كه از تازى اسپان تكاورترند * ز گردان ايران دلاورترند ] [ سپاهى كه سگسار خوانندشان * پلنگان جنگى نمايندشان ] [ ز من چون بديشان رسيد آگهى * از آواز من مغزشان شد تهى ]