حكيم ابوالقاسم فردوسى

805

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

توانگر ببخشد همى اين بران * يكى با دگر چرب و شيرين زبان شود مرد درويش را خشك لب * همى روز را بگذراند بشب دگر آنك گاوى چنان تن درست * ز گوسالهء لاغر او شير جست چو كيوان ببرج ترازو شود * جهان زير نيروى بازو شود شود كار بيمار و درويش سست * وزو چيز خواهد همى تن درست نه هرگز گشايد سر گنج خويش * نه زو باز دارد بتن رنج خويش دگر چشمه‌يى ديدى از آب خشك * بگرد اندرش آبهاى چو مشك نه زو بر دميدى يكى روشن آب * نه آن آبها را گرفتى شتاب ازين پس يكى روزگارى بود * كه اندر جهان شهريارى بود كه دانش نباشد بنزديك اوى * پر از غم بود جان تاريك اوى همى هر زمان نو كند لشكرى * كه سازند زو نامدار افسرى سرانجام لشكر نماند نه شاه * بيايد نو آيين يكى پيش گاه كنون اين زمان روز اسكندرست * كه بر تارك مهتران افسرست چو آيد به دو ده تو اين چار چيز * بر آنم كه چيزى نخواهد بنيز چو خشنود دارى و را بگذرد * كه دانش پژوهست و دارد خرد ز مهران چو بشنيد كيد اين سخن * برو تازه شد روزگار كهن بيامد سر و چشم او بوس داد * دلارام و پيروز برگشت شاد ز نزديك دانا چو برگشت شاه * حكيمان برفتند با او به راه [ سپاه كشيدن اسكندر سوى كيد ] سكندر چو كرد اندر ايران نگاه * بدانست كو را شد آن تاج و گاه همى راه و بىراه لشكر كشيد * سوى كيد هندى سپه بر كشيد بجايى كه آمد سكندر فراز * در شارستانها گشادند باز ازان مرز كس را بمردم نداشت * ز ناهيد مغفر همى برگذاشت چو آمد بران شارستان بزرگ * كه ميلاد خوانديش كيد سترگ بران مرز لشكر فرود آوريد * همه بوم ايشان سپه گستريد نويسندهء نامه را خواندند * بپيش سكندرش بنشاندند يكى نامه بنوشت نزديك كيد * چو شيرى كه ارغنده گردد بصيد ز اسكندر راد پيروز گر * خداوند شمشير و تاج و كمر سر نامه بود آفرين از نخست * بدانكس كه دل را بدانش بشست ز كار آن گزيند كه بىرنج‌تر * چو خواهد كه بردارد از گنج بر گراينده باشد بيزدان پاك * به دو دارد امّيد و زو ترس و باك بداند كه ما تخت را مايه‌ايم * جهاندار پيروز را سايه‌ايم نوشتم يكى نامه نزديك تو * كه روشن كند جان تاريك تو هم آنگه كه بر تو بخواند دبير * منه پيش و اين را سگالش مگير اگر شب رسد روشنى را مپاى * هم اندر زمان سوى فرمان گراى و گر بگذرى زين سخن نگذرم * سر و تاج و تختت بپى بسپرم