حكيم ابوالقاسم فردوسى

78

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

يكى تنگ تابوت ازين بهر ماست * درختى كه ترياك او زهر ماست بكشتيم و داديم آبش برنج * بياويختيم از برش تاج و گنج چو بر شد بخورشيد و شد سايه دار * به خاك اندر آمد سر مايه دار برينست فرجام و انجام ما * بدان تا كجا باشد آرام ما بسيندخت مهراب گفت اين سخن * نو آوردى و نو نگردد كهن سراى سپنجى بدين سان بود * خرد يافته زو هراسان بود يكى اندر آيد دگر بگذرد * گذر نى كه چرخش همى بسپرد بشادى و اندوه نگردد دگر * برين نيست پيكار با دادگر به دو گفت سيندخت اين داستان * به روى دگر بر نهد باستان خرد يافته موبد نيك بخت * به فرزند زد داستان درخت زدم داستان تا ز راه خرد * سپهبد بگفتار من بنگرد [ فرو برد سرو سهى داد خم * بنرگس گل سرخ را داد نم ] [ كه گردون بسر بر چنان نگذرد * كه ما را همى بايد اى پر خرد ] چنان دان كه رودابه را پور سام * نهانى نهادست هر گونه دام ببردست روشن دلش را ز راه * يكى چاره‌مان كرد بايد نگاه بسى دادمش پند و سودش نكرد * دلش خيره بينم همى روى زرد چو بشنيد مهراب بر پاى جست * نهاد از بر دست شمشير دست [ تنش گشت لرزان و رخ لاجورد * پر از خون جگر دل پر از باد سرد ] همى گفت رودابه را رود خون * به روى زمين بر كنم هم كنون چو اين ديد سيندخت بر پاى جست * كمر كرد بر گردگاهش دو دست چنين گفت كز كهتر اكنون يكى * سخن بشنو و گوش دار اندكى از ان پس همان كن كه راى آيدت * روان و خرد رهنماى آيدت بپيچيد و بنداخت او را بدست * خروشى بر آورد چون پيل مست مرا گفت چون دختر آمد پديد * ببايستش اندر زمان سر بريد نكشتم بگشتم ز راه نيا * كنون ساخت بر من چنين كيميا پسر كو ز راه پدر بگذرد * دليرش ز پشت پدر نشمرد همم بيم جانست و هم جاى ننگ * چرا باز دارى سرم را ز جنگ اگر سام يل با منوچهر شاه * بيابند بر ما يكى دستگاه ز كابل بر آيد بخورشيد دود * نه آباد ماند نه كشت و درود چنين گفت سيندخت با مرزبان * كزين در مگردان بخيره زبان كزين آگهى يافت سام سوار * بدل ترس و تيمار و سختى مدار وى از گرگساران بدين گشت باز * گشاده شدست اين سخن نيست راز چنين گفت مهراب كاى ماه روى * سخن هيچ با من بكژّى مگوى [ چنين خود كى اندر خورد با خرد * كه مر خاك را باد فرمان برد ] مرا دل بدين نيستى دردمند * اگر ايمنى يابمى از گزند كه باشد كه پيوند سام سوار * نخواهد ز اهواز تا قندهار به دو گفت سيندخت كاى سرفراز * بگفتار كژّى مبادم نياز