حكيم ابوالقاسم فردوسى
768
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
تو اكنون همى كوش و با داد باش * چو داد آورى از غم آزاد باش خردمند را شاد و نزديك دار * جهان بر بدانديش تاريك دار همه راستى كن كه از راستى * بپيچد سر از كژّى و كاستى سپردم ترا تخت و ديهيم و گنج * ازان پس كه بردم بسى گرم و رنج بگفت اين و شد روزگارش بسر * زمان گذشته نيامد ببر يكى دخمه كردندش از شيز و عاج * برآويختند از برگاه تاج همين بودش از رنج و ز گنج بهر * بديد از پس نوش و ترياك زهر اگر بودن اينست شادى چراست * شد از مرگ درويش با شاه راست بخور هرچ برزى و بد را مكوش * بمرد خردمند بسپار گوش گذر كرد همراه و ما مانديم * ز كار گذشته بسى خوانديم به منزل رسيد آنك پوينده بود * رهى يافت آن كس كه جوينده بود نگيرد ترا دست جز نيكوى * گر از پير دانا سخن بشنوى كنون رنج در كار بهمن بريم * خرد پيش دانا پشوتن بريم پادشاهى بهمن اسفنديار نود و نه سال بود [ كين خواستن بهمن از بهر خون اسفنديار ] چو بهمن بتخت نيا بر نشست * كمر بر ميان بست و بگشاد دست سپه را درم داد و دينار داد * همان كشور و مرز بسيار داد يكى انجمن ساخت از بخردان * بزرگان و كار آزموده ردان چنين گفت كز كار اسفنديار * ز نيك و بد گردش روزگار همه ياد داريد پير و جوان * هرانكس كه هستيد روشن روان كه رستم گه زندگانى چه كرد * همان زال افسونگر آن پير مرد فرامرز جز كين ما در جهان * نجويد همى آشكار و نهان سرم پر ز دردست و دل پر ز خون * جز از كين ندارم بمغز اندرون دو جنگى چو نوش آذر و مهر نوش * كه از درد ايشان برآمد خروش چو اسفنديارى كه اندر جهان * به دو تازه بد روزگار مهان بزابلستان زان نشان كشته شد * ز دردش دد و دام سرگشته شد همانا كه بر خون اسفنديار * بزارى بگريد بايوان نگار هم از خون آن نامداران ما * جوانان و جنگى سواران ما هرانكس كه او باشد از آب پاك * نيارد سر گوهر اندر مغاك بكردار شاه آفريدون بود * چو چونين بباشد همايون بود كه ضحّاك را از پى خون جم * ز نام آوران جهان كرد كم منوچهر با سلم و تور سترگ * بياورد ز آمل سپاهى بزرگ بچين رفت و كين نيا باز خواست * مرا همچنان داستانست راست چو كىخسرو آمد ز افراسياب * ز خون كرد گيتى چو درياى آب