حكيم ابوالقاسم فردوسى
760
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ز گنج بزرگ آنچ بد در خورش * فرستاد با نامور دخترش همى داشتش چون يكى تازه سيب * كز اختر نبودى بروبر نهيب بزرگان ايران و هندوستان * ز رستم زدندى همى داستان چنان بد كه هر سال يك چرم گاو * ز كابل همى خواستى باژ و ساو در انديشهء مهتر كابلى * چنان بد كزو رستم زابلى نگيرد ز كار درم نيز ياد * ازان پس كه داماد او شد شغاد چو هنگام باژ آمد آن بستدند * همه كابلستان بهم بر زدند دژم شد ز كار برادر شغاد * نكرد آن سخن پيش كس نيز ياد چنين گفت با شاه كابل نهان * كه من سير گشتم ز كار جهان برادر كه او را ز من شرم نيست * مرا سوى او راه و آزرم نيست چه مهتر برادر چه بيگانهيى * چه فرزانه مردى چه ديوانهيى بسازيم و او را بدام آوريم * بگيتى بدين كار نام آوريم بگفتند و هر دو برابر شدند * بانديشه از ماه برتر شدند نگر تا چه گفتست مرد خرد * كه هر كس كه بد كرد كيفر برد شبى تا بر آمد ز كوه آفتاب * دو تن را سر اندر نيامد بخواب كه ما نام او از جهان كم كنيم * دل و ديدهء زال پر نم كنيم چنين گفت با شاه كابل شغاد * كه گر زين سخن داد خواهيم داد يكى سور كن مهتران را بخوان * مى و رود و رامشگران را بخوان بمى خوردن اندر مرا سرد گوى * ميان كيان ناجوانمرد گوى ز خوارى شوم سوى زابلستان * بنالم ز سالار كابلستان چه پيش برادر چه پيش پدر * ترا ناسزا خوانم و بد گهر بر آشوبد او را سر از بهر من * بيايد برين نامور شهر من برآيد چنين كار بر دست ما * بچرخ فلك بر بود شست ما تو نخچيرگاهى نگه كن به راه * بكن چاه چندى بنخچيرگاه بر اندازهء رستم و رخش ساز * به بن در نشان تيغهاى دراز همان نيزه و حربهء آبگون * سنان از بر و نيزه زير اندرون اگر صد كنى چاه بهتر ز پنج * چو خواهى كه آسوده گردى ز رنج بجاى آر صد مرد نيرنگ ساز * بكن چاه و بر باد مگشاى راز سر چاه را سخت كن زان سپس * مگوى اين سخن نيز با هيچ كس بشد شاه و راى از منش دور كرد * بگفتار آن بىخرد سور كرد مهان را سراسر ز كابل بخواند * بخوان پسنديدهشان برنشاند چو نان خورده شد مجلس آراستند * مى و رود و رامشگران خواستند چو سر پر شد از بادهء خسروى * شغاد اندر آشفت از بد خوى چنين گفت با شاه كابل كه من * همى سر فرازم بهر انجمن برادر چو رستم چو دستان پدر * ازين نامورتر كه دارد گهر ازو شاه كابل بر آشفت و گفت * كه چندين چه دارى سخن در نهفت تو از تخمهء سام نيرم نهاى * برادر نهاى خويش رستم نهاى