حكيم ابوالقاسم فردوسى
758
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
تهمتن بيامد دو منزل به راه * پس او را فرستاد نزديك شاه چو گشتاسپ روى نبيره بديد * شد از آب ديده رخش ناپديد به دو گفت اسفنديارى تو بس * نمانى بگيتى جز او را بكس ورا يافت روشن دل و يادگير * ازان پس همى خواندش اردشير گوى بود با زور و گيرنده دست * خردمند و دانا و يزدان پرست چو بر پاى بودى سرانگشت اوى * ز زانو فزونتر بدى مشت اوى همى آزمودش بيك چندگاه * ببزم و برزم و بنخجيرگاه بميدان چوگان و بزم و شكار * گوى بود مانند اسفنديار ازو هيچ گشتاسپ نشكيفتى * بمى خوردن اندرش بفريفتى همى گفت كاينم جهاندار داد * غمى بودم از بهر تيمار داد بماناد تا جاودان بهمنم * چو گم شد سرافراز رويين تنم سر آمد همه كار اسفنديار * كه جاويد بادا سر شهريار هميشه دل از رنج پرداخته * زمانه بفرمان او ساخته دلش باد شادان و تاجش بلند * به گردن بدانديش او را كمند داستان رستم و شغاد [ آغاز داستان ] يكى پير بد نامش آزاد سرو * كه با احمد سهل بودى بمرو دلى پر ز دانش سرى پر سخن * زبان پر ز گفتارهاى كهن كجا نامهء خسروان داشتى * تن و پيكر پهلوان داشتى بسام نريمان كشيدى نژاد * بسى داشتى رزم رستم به ياد بگويم كنون آنچ ازو يافتم * سخن را يك اندر دگر بافتم اگر مانم اندر سپنجى سراى * روان و خرد باشدم رهنماى سر آرم من اين نامهء باستان * بگيتى بمانم يكى داستان بنام جهاندار محمود شاه * ابو القاسم آن فرّ ديهيم و گاه خداوند ايران و نيران و هند * ز فرّش جهان شد چو رومى پرند ببخشش همى گنج بپراگند * بدانايى از گنج نام آگند بزرگست و چون ساليان بگذرد * ازو گويد آن كس كه دارد خرد ز رزم و ز بزم و ز بخش و شكار * ز دادش جهان شد چو خرّم بهار خنك آنك بيند كلاه ورا * همان بارگاه و سپاه ورا دو گوش و دو پاى من آهو گرفت * تهى دستى و سال نيرو گرفت ببستم برين گونه بدخواه بخت * بنالم ز بخت بد و سال سخت شب و روز خوانم همى آفرين * بران دادگر شهريار زمين همه شهر با من بدين ياورند * جز آن كس كه بد دين و بد گوهرند كه تا او بتخت كيى بر نشست * در كين و دست بدى را ببست