حكيم ابوالقاسم فردوسى
753
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نشانمش بر نامور تخت عاج * نهم بر سرش بر دلاراى تاج ز رستم چو بشنيد گويا سخن * به دو گفت نو گير چون شد كهن چنان دان كه يزدان گواى منست * برين دين به رهنماى منست كزين نيكويها كه تو كردهاى * ز شاهان پيشين كه پروردهاى كنون نيك نامت ببد بازگشت * ز من روى گيتى پر آواز گشت غم آمد روان ترا بهره زين * چنين بود راى جهان آفرين چنين گفت پس با پشوتن كه من * نجويم همى زين جهان جز كفن چو من بگذرم زين سپنجى سراى * تو لشكر بياراى و شو باز جاى چو رفتى بايران پدر را بگوى * كه چون كام يا بى بهانه مجوى زمانه سراسر بكام تو گشت * همه مرزها پر ز نام تو گشت اميدم نه اين بود نزديك تو * سزا اين بد از جان تاريك تو جهان راست كردم بشمشير داد * ببد كس نيارست كرد از تو ياد بايران چو دين بهى راست شد * بزرگى و شاهى مرا خواست شد بپيش سران پندها داديم * نهانى بكشتن فرستاديم كنون زين سخن يافتى كام دل * بياراى و بنشين بآرام دل چو ايمن شدى مرگ را دور كن * بايوان شاهى يكى سور كن ترا تخت سختى و كوشش مرا * ترا نام تابوت و پوشش مرا چه گفت آن جهان ديده دهقان پير * كه نگريزد از مرگ پيكان تير مشو ايمن از گنج و تاج و سپاه * روانم ترا چشم دارد به راه چو آيى بهم پيش داور شويم * بگوييم و گفتار او بشنويم كزو باز گردى بمادر بگوى * كه سير آمد از رزم پرخاش جوى كه با تير او گبر چون باد بود * گذر كرده بر كوه پولاد بود پس من تو زود آيى اى مهربان * تو از من مرنج و مرنجان روان برهنه مكن روى بر انجمن * مبين نيز چهر من اندر كفن ز ديدار زارى بيفزايدت * كس از بخردان نيز نستايدت همان خواهران را و جفت مرا * كه جويا بدندى نهفت مرا بگويى بدان پر هنر بخردان * كه پدرود باشيد تا جاودان ز تاج پدر بر سرم بد رسيد * در گنج را جان من شد كليد فرستادم اينك بنزديك او * كه شرم آورد جان تاريك او بگفت اين و برزد يكى تيز دم * كه بر من ز گشتاسپ آمد ستم هم آنگه برفت از تنش جان پاك * تن خسته افگنده بر تيره خاك تهمتن بنزد پشوتن رسيد * همه جامه بر تن سراسر دريد بر و جامه رستم همى پاره كرد * سرش پر ز خاك و دلش پر ز درد همى گفت زار اى نبرده سوار * نيا شاه جنگى پدر شهريار به خوبى شده در جهان نام من * ز گشتاسپ بد شد سرانجام من چو بسيار بگريست با كشته گفت * كه اى در جهان شاه بىيار و جفت روان تو بادا ميان بهشت * بد انديش تو بدرود هرچ كشت