حكيم ابوالقاسم فردوسى
746
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
زدم چند بر گبر اسفنديار * گراينده دست مرا داشت خوار همان تيغ من گر بديدى پلنگ * نهان داشتى خويشتن زير سنگ نبرّد همى جوشن اندر برش * نه آن پارهء پرنيان بر سرش سپاسم ز يزدان كه شب تيره شد * دران تيرگى چشم او خيره شد برستم من از چنگ آن اژدها * ندانم كزين خسته آيم رها چه انديشم اكنون جزين نيست راى * كه فردا بگردانم از رخش پاى بجايى شوم كو نيابد نشان * بزابلستان گر كند سر فشان سرانجام ازان كار سير آيد او * اگر چه ز بد سير دير آيد او به دو گفت زال اى پسر گوش دار * سخن چون به ياد آورى هوش دار همه كارهاى جهان را در است * مگر مرگ كان را درى ديگر است يكى چاره دانم من اين را گزين * كه سيمرغ را يار خوانم برين گر او باشدم زين سخن رهنماى * بماند بما كشور و بوم و جاى [ چاره ساختن سيمرغ ، رستم را ] ببودند هر دو بران راى مند * سپهبد بر آمد به بالا بلند از ايوان سه مجمر پر آتش ببرد * برفتند با او سه هشيار و گرد فسونگر چو بر تيغ بالا رسيد * ز ديبا يكى پرّ بيرون كشيد ز مجمر يكى آتشى برفروخت * به بالاى آن پرّ لختى بسوخت چو پاسى ازان تيره شب درگذشت * تو گفتى چو آهن سياه ابر گشت همانگه چو مرغ از هوا بنگريد * درخشيدن آتش تيز ديد نشسته برش زال با درد و غم * ز پرواز مرغ اندر آمد دژم بشد پيش با عود زال از فراز * ستودش فراوان و بردش نماز بپيشش سه مجمر پر از بوى كرد * ز خون جگر بر دو رخ جوى كرد به دو گفت سيمرغ شاها چه بود * كه آمد ازين سان نيازت بدود چنين گفت كاين بد بدشمن رساد * كه بر من رسيد از بد بدنژاد تن رستم شير دل خسته شد * ازان خستگى جان من بسته شد كزان خستگى بيم جانست و بس * بران گونه خسته نديدست كس همان رخش گويى كه بىجان شدست * ز پيكان تنش زار و پيچان شدست بيامد برين كشور اسفنديار * نكوبد همى جز در كارزار نجويد همى كشور و تاج و تخت * بر و بار خواهد همى با درخت به دو گفت سيمرغ كاى پهلوان * مباش اندرين كار خسته روان سزد گر نمايى به من رخش را * همان سرفراز جهان بخش را كسى سوى رستم فرستاد زال * كه لختى بچاره بر افراز يال بفرماى تا رخش را همچنان * بيارند پيش من اندر زمان چو رستم بران تند بالا رسيد * همان مرغ روشن دل او را بديد به دو گفت كاى ژنده پيل بلند * ز دست كه گشتى بدين سان نژند چرا رزم جستى ز اسفنديار * چرا آتش افگندى اندر كنار به دو گفت زال اى خداوند مهر * چو اكنون نمودى بما پاك چهر