حكيم ابوالقاسم فردوسى
744
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه گر من ز پيكان اسفنديار * شبى را سر آرم بدين روزگار چنان دانم اى زال كامروز من * ز مادر بزادم بدين انجمن چو رفتى همى چارهء رخش ساز * من آيم كنون گر بمانم دراز زواره ز پيش برادر برفت * دو ديده سوى رخش بنهاد تفت بپستى همى بود اسفنديار * خروشيد كاى رستم نامدار به بالا چنين چند باشى بپاى * كه خواهد بدن مر ترا رهنماى كمان بفگن از دست و ببر بيان * برآهنج و بگشاى تيغ از ميان پشيمان شو و دست را ده ببند * كزين پس تو از من نيابى گزند بدين خستگى نزد شاهت برم * ز كردارها بىگناهت برم و گر جنگ جويى تو اندرز كن * يكى را نگهبان اين مرز كن گناهى كه كردى ز يزدان بخواه * سزد گر بپوزش ببخشد گناه مگر دادگر باشدت رهنماى * چو بيرون شوى زين سپنجى سراى چنين گفت رستم كه بيگاه شد * ز رزم و ز بد دست كوتاه شد شب تيره هرگز كه جويد نبرد * تو اكنون بدين رامشى بازگرد من اكنون چنين سوى ايوان شوم * بياسايم و يك زمان بغنوم ببندم همه خستگيهاى خويش * بخوانم كسى را كه دارم بپيش زواره فرامرز و دستان سام * كسى را ز خويشان كه دارند نام بسازم كنون هرچ فرمان تست * همه راستى زير پيمان تست به دو گفت رويين تن اسفنديار * كه اى برمنش پير ناسازگار تو مردى بزرگى و زور آزماى * بسى چاره دانى و نيرنگ و راى بديدم همه فرّ و زيب ترا * نخواهم كه بينم نشيب ترا بجان امشبى دادمت زينهار * بايوان رسى كام كژّى مخار سخن هرچ پذرفتى آن را بكن * ازين پس مپيماى با من سخن به دو گفت رستم كه ايدون كنم * چو بر خستگيها بر افسون كنم چو برگشت از رستم اسفنديار * نگه كرد تا چون رود نامدار چو بگذشت مانند كشتى برود * همى داد تن را ز يزدان درود همى گفت كاى داور داد و پاك * گر از خستگيها شوم من هلاك كه خواهد ز گردنكشان كين من * كه گيرد دل و راه و آيين من چو اسفنديار از پسش بنگريد * بران روى رودش به خشكى بديد همى گفت كين را مخوانيد مرد * يكى ژنده پيلست با دار و برد گذر كرد پر خستگيها بر آب * ازان زخم پيكان شده پر شتاب شگفتى بمانده بد اسفنديار * همى گفت كاى داور كامگار چنان آفريدى كه خود خواستى * زمان و زمين را بياراستى بدانگه كه شد نامور باز جاى * پشوتن بيامد ز پرده سراى ز نوش آذر گرد و ز مهرنوش * خروشيدنى بود با درد و جوش سراپردهء شاه پر خاك بود * همه جامهء مهتران چاك بود فرود آمد از باره اسفنديار * نهاد آن سر سركشان بر كنار